امروز تبلتم شکست... ظهر رو تختخواب خوابیده بودم و تلبت کنار باسنم بود. وقتی بیدار شدم و بلند شدم نشستم, ناگهان یه صدایی اومد. من خواب آلود بودم و اصلا حواسم نبود. بعدا که برگشتم تلبت رو روشن کردم دیدم که متاسفانه صفحه ال سی دیش شکسته... :-(  

من این تبلت رو دو سال و نیم پیش ,بعد از امتحان پره انترنی, از یه تعاونی که داداشم پیدا کرده بود ,با پولهای وام دانشجوییم خریدم. اون زمان بهترین تبلتی بود که میشد با یه قیمت خوب خرید. هدف ابتدایی من از خریدش این بود که توش نرم افزار پزشکی uptodate و medscape و ... بریزم و باخودم ببرم بیمارستان تا وقتی سر یه مریض به سوالی برخوردم, سریع جوابشو تو تبلتم پیدا کنم. اما یکی دوبار تو مورنینگ ها جا گذاشتمش واسه همین دیگه تو بخشهای بیمارستان یا کلاسها با خودم نمیبردمش. اما گاهی که سیستم pacs اموکلاسها خراب بود موقع معرفی بیماران تو مورنینگ ریپورت,عکسهای رادیوگرافیشون رو با تبلتم به اساتید و سایر دانشجوها نشون میدادم. همیشه تو کیفم بود و تو زمانهای استراحت تو پاویون ازش استفاده می کردم.

 من کلا به کسی که نهایت استفاده رو از امکانات حاضر میکنه معروف بودم و در مورد تبلت هم از این قضیه مستثنی نبودم. یعنی من از این تبلت به اندازه یک لپ تاپ کار کشیدم! با اینکه ورژن آندرویدش ٢.١ و رمش هم ٢۵۶ و پایین بود (که البته ٢/۵سال پیش که من خریدم این امکانات قابل قبول بودند) اما من همه جور نرم افزار و بازی رو باهاش تجربه کردم. مثلا در مورد اینترنت هیچ کاری نبود که من نتونم باهاش انجام بدم مثل وبگردی, دانلود , آپلود, وبلاگ نویسی و ... . انواع و اقسام نرم افزار مولتی مدیا, مسنجر, فیلترشکن, پی دی اف ریدر, نرم افزارهای کاربردی ,آفیس, تلویزیون اینترنتی رو من رو این تبلت نصب کرده بودم. باهاش کلی فیلم سینمایی دیدم , کلی کلیپ از یوتیوب دانلود کردم نگاه کردم, کلی موسیقی دانلود کردم گوش دادم, کلی کتاب های مختلف پی دی اف در زمینه های متفاوت خوندم و خیلی چیزها یاد گرفتم. وقتی مسافرت به جاهای دور میرفتم, باهاش با ویدیوچت با خانواده ارتباط برقرار می کردم و تحمل دوری برام راحتتر میشد. دیوان حافظ صوتی با صدای استاد موسوی گرمارودی گاهی گرمابخش محفل تنهایی من بود که از بلندگوهای این تبلت عزیز به گوش جانم نوش میشد... . 

این تبلت یه رفیق خوب برای من بود. هر چند روز به روز از لحاظ سخت افزاری عقب مونده تر میشد اما هیچ وقت کار منو لنگ نگذاشت... هیچوقت بی معرفتی نکرد و رفیق نیمه راه نشد... هیچوقت جا نزد... با اینکه داشت کهنه میشد من هیچ کمبودی باهاش احساس نمی کردم. خیلی خوب شارژ باتری نگه می داشت. بلندگوهای قوی داشت, میکروفنش با کیفیت بود و صفحه نمایشش هم از رزولوشن خوبی برخوردار بود. یه دوربین جلوی وی جی ای داشت که همه چیو مثل آینه, برعکس, تصویربرداری می کرد اما من کلی عکس و فیلم باهاش گرفته بودم. مخصوصا تو مسافرتهای کاری... . من خیلی دوستش داشتم.. 

این تبلت اصلا نازک نارنجی نبود. گاهی من مراقب نبودم و بیچاره به زمین می افتاد یا خیس میشد اما به قول معروف "آخ" هم نمی گفت و به کارش ادامه می داد. خیلی محکم و با دوام بود. طوری که اصلا من نمیترسیدم اگه یه وقت اتفاقی براش بیفته, میدونستم طاقت میاره...

 اما امروز... این رفیق بی کلک ... دیگه تاب بی ملاحظگی ما رو نیاورد و کمرش زیر فشار بی محلی ما شکست... . ای کاش بیشتر حواسم بهش بود... . 

آدمها هم همینن. وقتی قدرشونو می دونیم که دیگه از دستشون دادیم... ما که برای دارایی های مادی خودمون مثل همین تبلت ارزش قایلیم و با از دست دادنش ناراحت میشیم قطعا باید در مورد خودمون هم همینطور باشیم... . 

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 3:18 ] [ الف ]

شب امتحان یکی از سخت ترین امتحانهای دوره فیزیوپات بود که تو خوابگاه, تو اتاق یکی از بچه ها , دو نفری داشتیم درس میخوندیم که یهو گفتیم اصلا بیخیال درس! هر چی خوندیم بسه دیگه بیشتر ازین تو کله مون فرو نمیره. ولش کن, اصلا هرچی میخواد بشه بشه! کتابها رو بستیم, لامپ اتاق رو خاموش کردیم, پنجره رو که رو به جنوب بود کامل باز کردیم. دو نفری دراز کشیدیم کف اتاق رو به پنجره! اون شب آسمون صاف بود و ارتفاع ماه هم پایین. واسه همین نور ماه بیشتر اتاق رو روشن کرده بود. همینجوری که شونه به شونه دراز کشیده بودیم , زل زدیم به ماه!

اون اولین باری بود که من به ماه با توجه نگاه میکردم ..هیچوقت به زیبایی ماه و نور تابانش دقت نکرده بودم. همچنان که محو تماشای ماه بودیم, یه آهنگی هم گذاشته بودیم و در  مورد مسایل مختلف مثل زندگی و عشق و آرزوهای آینده حرف هم میزدیم. شعر هم خوندیم… "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم... همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم... " حدود بیست دقیقه محو تماشای ماه بودیم تا اینکه ماه حرکت کرد و از منظر پنجره ما خارج شد... اما ما همچنان تو حالت خودمون بودیم و غرق در افکار و آرزو ها و ... . اون شب اصلا یه چیزیمون میشد.. تو یه عالم دیگه سیر می کردیم... بعد از اون هم هر از گاهی که نور ماه خوب بود ما همینکار رو می کردیم. 

یادش بخیر... من هنوز هم گاهی تو خونمون شبها لامپ رو خاموش میکنم و رو به ماه دراز می کشم و نگاهش می کنم. اینکار خیلی لذتبخشه. بهتون پیشنهاد میکنم حتی یکبار هم که شده امتحانش بکنید. حال و هواتون عوض میشه.این روزا که قرص ماه تقریبا کامله بهترین فرصت برای این کاره. 

اما آنچه که باعث شد این خاطره رو بنویسم این بود که امروز همون رفیقم اومده بود تهران. وقتی در مورد خاطرات گذشته حرف میزدیم یاد همون شب امتحان کذایی افتادیم و دوباره خاطره اش تو ذهنمون زنده شد. فقط یه نکته شیرین, ته این خاطره وجود داشت که ما هروقت از این خاطره یاد میکنیم خنده مون میگیره... . تو امتحان فردای اون شب, من با پایینترین نمره پاس شدم, ولی رفیقم افتاد! 

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 0:47 ] [ الف ]

امروز یکی از همکلاسیهای دوران تحصیل (مجتبی) اومده بود تهران. قرار گذاشتیم تا با هم بریم بیرون یه چرخی بزنیم... یکی دیگه از بچه ها (محمد) هم ماشین آورد. سوار ماشین که شدیم من فکر میکردم قراره دربندی, درکه ای, فرحزادی و ازینجورجاها بریم ولی دیدم محمد ماشینو انداخته تو اتوبان به سمت جنوب شهر داره میره پایین! گفتم بچه ها کجا داریم میریم؟!؟ محمد رو کرد به مجتبی گفت:مگه بهش نگفتی داریم میریم بهشت زهرا!؟ تازه فهمیدم که آقا محمد نقشه ها دارند... .

محمد ما رو برد به قطعه شهدای بهشت زهرا. من خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم. مردم زیادی امشب که شب جمعه بود برای زیارت اهل قبور اون قطعه به بهشت زهرا اومده بودند. محمد هرچند وقت یکبار به این قطعه سر میزنه و سر مزار شهدا و سرداران بزرگ جنگ میره. میگه با وارد شدن به قطعه شهدا یک آرامش معنوی بهش دست میده. ما رو امشب بر سر مزار شهدای معروف جنگ مثل شهید باقری, شهید چمران, شهید آوینی , شهید پلارک و خیلی های دیگه برد و درمورد هر کدوم چند کلمه ای برامون توضیح داد. معلوم بود در مورد شهدا مطالعه داشته.  کلا محمد از همکلاسیهایی بود که علاوه بر درس و مشق پزشکی اهل عرفان و بصیرت و فلسفه هم بود. مخصوصا به فلسفه ملاصدرا خیلی علاقه داره.

برگشتنی با محمد در مورد فلسفه جنگ بحث و گفتگو کردیم . من لغت جدیدی به نام  "پارادایم" در مباحث ایشون یاد گرفتم! متوجه شدیم اختلاف پارادایم باعث اختلاف نظر ماست! بحث ما از صحبت درباره جنگ به فلسفه ملاصدرا و بحث علت و معلول و ماهیت و اصالت وجود و خالق و مخلوق و مباحث این چنینی کشانده شد و من یاد "طرح ولایت" افتادم... . بحثهای شیرین فلسفی که اگه طرف مقابلت با معلومات باشه خیلی بحثهای داغ و شنیدنی میشه... . در نهایت هم بحثمون بی سرانجام موند چون محمد به یه جاهای پیچیده ای  رسید که دیگه فهمش دشوار  شد و هم از حوصله جمع خارج!  آخر شب هم رفتیم یک رستوران سنتی شام خوردیم . جای شیک اما پر هزینه ای بود! 

 

وقتی وارد قطعه شهدا شدیم محمد یک جمله ای گفت که من بهش گفتم حتما این جملتو تو وبلاگم مینویسم؛ 

<< شهادت , سبکی از زندگی است که با مرگ آشکار می شود. >>

[ جمعه هفدهم مرداد 1393 ] [ 2:37 ] [ الف ]

بنظر من بعد از ماه رمضان زمان خوبی برای شروع ورزشه. تو ماه رمضان بدن ما نسبت به احساس گرسنگی تحمل پیدا می کنه و ما میتونیم این عادت بدن رو بعد از ماه رمضان هم در خودمون نگه داریم و به معده مون یاد بدیم که حتما نباید حجم زیاد غذا رو بخوره تا احساس سیری بهش دست بده... . وقتی این کار رو کردیم حالا بهترین موقع برای شروع ورزش در کنار رژیم غذایی صحیحه. ما هیچوقت نمی تونیم به خودمون بگیم ورزشکار حرفه ای, وقتی رژیم غذایی درستی نداریم. اصلا ورزش بدون رژیم غذایی بی فایده است... . ما هرچقدر هم بریم سنگین ورزش کنیم وقتی رژیم خوبی نداشته باشیم نمی تونیم تناسب اندام خوبی بدست بیاریم.

تو این چند سال اخیر که گاه گاهی باشگاه بدنسازی میرفتم همیشه دوست داشتم بدن و اندام متناسب و فیت داشته باشم. اما به خاطر دانشگاه و امتحانات هیچوقت نشد اونطوری که دلم میخواد ورزش کنم یا رژیم بگیرم. تا قبل از اینترنی به مدت حدود دو سال باشگاه میرفتم . اون باشگاهی که میرفتم اوایل دستگاه ورزش هوازی مثل تردمیل یا دو چرخه ثابت نداشت واسه همین همه هیکلهای گنده تو باشگاه , عضلانی ولی با شکمهای آویزون و برآمده بود! چیزی که اصلا من ازش خوشم نمی اومد...  اون چند ماه آخر دو تا دوچرخه ثابت خریدن آوردن که اون هم غیر از من کسی بهش اعتقاد نداشت و فقط من ازش استفاده می کردم. اما عجب تاثیری داشت! تو حدود یکی دو ماه من ده کیلو باهاش وزن کم کردم و خیلی برای فیت شدنم خوب بود! اما حیف که  هم رژیم خوبی نداشتم و هم ما خونمون رو عوض کردیم و دیگه نتونستم باشگاه برم واسه همین عضلاتم رو هم با چربی ها از دست دادم و لاغر موندم! (فکرکنم تو پستهای قدیمی ام به لاغر شدنم اشاره کرده بودم) تا اینکه بعدا به مرور با غذا خوردن و ورزش نکردن دوباره وزنم زیاد تر شد... .تو این مدت هر چند ماه که سرم خلوت بود یا استرس درس و امتحان کم بود باشگاه میرفتم و با شروع مشغله رهاش میکردم... .

دو روز پیش دوباره تو باشگاه بدنسازی اسم نویسی کردم. اما این بار مصمم ام که دیگه یه چیزی از توش دربیام و به فیتنس برسم. تو این باشگاه محله جدیدمون هم متاسفانه تردمیل وجود نداره! یه دوچرخه ثابت درب و داغون وجود داره که من نمیتونم اونجوری که میخوام باهاش ورزش کنم. واسه همین دیگه منتظر باشگاه نشدم. امروز رفتم منیریه و یک دو چرخه ثابت خریدم . انشالله سعی دارم ورزش هوازی رو که لازمه سوزوندن چربیه تو خونه انجام بدم و زدن وزنه رو تو باشگاه.

تو این چند روز تعطیلی عید فطر سعی کردم تو اینترنت درباره صحیح ورزش کردن سرچ کنم تا بتونم علمی ورزش کنم. تو سایت یوتیوب به یک کانالی برخوردم که اطلاعات خیلی خوبی رو درباره بدنسازی ارایه کرده بود. اگه تو یوتیوب سرچ کنید "بدنسازی طبیعی" میتونید ویدیو های این کانال رو ببینید. من حدود پنجاه تا از ویدیو هاشو دیدم و خیلی اطلاعاتم درمورد ورزش بدنسازی اضافه شد.

امیدوارم ورزش کردن جزیی از سبک زندگی ما ایرانیها بشه و بتونیم اثرات مفید ورزش کردن رو در زندگی هامون ببینیم.

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 23:37 ] [ الف ]

شاید برای ما پزشکها مریض شدن مردم یه امر عادی باشه ولی گاهی خودمون هم مریض میشیم و اونوقته که می فهمیم بیمار بودن اصلا چیز عادی و خوبی نیست. الان ده روزه که وقتی آب دهان یا هرچیز دیگه ای رو قورت میدم احساس درد و سوزش تو ناحیه کام نرم (انتهای سقف دهانم) دارم. این درد و سوزش بنظرم مربوط به داخل مخاط دهانم نیست , اون انتهای کف بینیه. وقتی عضله کام نرم رو منقبض میکنم توی دماغم احساس درد و سوزش می کنم. این سوزش صبحها که از خواب پا میشم بیشتره. انگار صبحها خشکی مخاط بینی باعث سوزش بیشتر اون ناحیه میشه. ترشحات غلیظ پشت بینی (PND) هم دارم که اون روزای اول رقیق تر بود و رگه های خون هم توش داشت. الان غلیظتر و تیره تره اما خونی نیست. وقتی این درد شروع شد تو طرح بودم,  کمی هم گلو درد داشتم. گفتم احتمالا از مریضای گلودردی که داشتم گرفتم... تو این مدت چون تب نداشتم و احتمال میدادم یه بیماری ویروسی باشه آنتی بیوتیک و یا هیچ داروی دیگه ای نخوردم سعی کردم آب نمک قرقره کنم و مایعات خیلی سرد نخورم... اما این درده تو این ده روز هیچ فرقی نکرده و صبحها هم خیلی اذیتم میکنه...واسه همین نگران شدم.

من خودم تا حالا مریضی با مشکل مثل خودم که درد تو بالای ناحیه کام نرم داشته باشه نداشتم! بنظرم مشکل اصلیم که باعث این درد و سوزش شده خشکی مخاط بینی تو اون ناحیه است اما دلایل دیگه ای هم مثل عفونتهای استاف و استرپ و بعضی ویروسها و سینوزیت هم میتونه داشته باشه. یکی دیگه از تشخیص های افتراقی سرطانهای نازوفارنکس هست که من از همین بیشتر میترسم....

امروز واسه خودم یه نسخه نوشتم و رفتم داروخونه گرفتم. میخوام یه دوره آنتی بیوتیک (کوآموکسی کلاو) بخورم و شستشوی بینی با سرم شستشو انجام بدم. یه چیزی که بعضی از مریضها میگن اینه که فلان دکتر دستش خوبه. یعنی وقتی دارو میده مریض زود خوب میشه. من نمیدونم دستم چطوریه. امیدوارم دارو برای خودم موثر بیفته و دستم خوب باشه!

[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 15:25 ] [ الف ]

ﺍﻣﺸﺐ ﺗﻴﻢ ﻓﻮﺗﺑﺎﻝ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺟﺎﻡ ﺟﻬﺎﻧﯽ ۲۰۱۴ ﺷﺪ. .ﻣﻦ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯼ ﻣﻬﻢ و ﺗﻴﻤﻬﺎﻳﯽ ﺧﻮﺏ ﺭﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻨﻢ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ دیروقت بود رو ندیدم. به نظرم آلمان حقش بود قهرمان بشه. تیمشون خیلی یکدست بود.اونها به برزیل هفت تا گل زدند و به پرتغال کریست رونالدو هم ۴ تا... .آلمانیها تیم با شخصیت و با فرهنگی بودند. هیچ کدومشون تو بازی خیلی خشن یا خیلی معترض به داور نبودند. هیچ کدومشون هم مدل موی عجیب غریب نداشتند. از بین بازیکنهای آلمان شوآین اشتایگر و کلوزه رو خیلی دوست داشتم... ولی آرژانتین حقش نبود فینالیست بشه چون همه بازیهارو با تک ماده قبول شده بود, مخصوصا تو بازی جلوی ایران! اونها اگه مسیی رو نداشتند خیلی زودتر با جام خداحافظی می کردند. 

ایران هم تو بازیهایی که انجام داد جلو آرژانتین خیلی خوب بازی کرد ولی  بازی با بوسنی چنگی به دل نمیزد. واقعیت اینه که ما تو فوتبال هیچی نیستیم... . مشکل ما بی برنامگی و عدم مدیریت ماست که فکر نمیکنم به این زودی تغییر مثبتی درش ایجاد شه.  با دیدن این جام جهانی به دو چیز غبطه خوردم. اول به حال اونایی که رفتن آلمان تخصص بخونن. دوم به خود ورزش فوتبال و فوتبالیستها که شغلشون همراه با تفریح, پول و شهرته ...

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 3:28 ] [ الف ]

دقیق یادم نمیاد... فکرکنم تابستون اون سالی بود که میخواستم برم اول دبیرستان, تو یک کلاس رزمی ثبت نام کردم. اون زمان تو باشگاه شهرک ما فقط دو تا کلاس رشته رزمی وجود داشت. تکواندو و فول کنتاکت. من تکواندو رو دوست نداشتم چون فقط از ضربات پا توش استفاده میشد که بنظر من کاربردی نبود. من میخواستم یه رشته ای رو یاد بگیرم که اگر خدایی نکرده با کسی دعوام شد هم بتونم بخوبی مشت بزنم هم لگد! واسه همین رشته فول کنتاکت رو انتخاب کردم. در مورد این رشته یه چیزایی از قبل میدونستم چون تو خانوادمون افرادی رو داشتیم که سابقه مقام کشوری در مبارزات این رشته داشتند... . کلا استعداد ورزشهای رزمی تو افراد خانواده ما هست... .

اون زمان تو رشته فول کنتاکت چند تا سبک جدید ایجاد شده بود و هر کدوم با یک پیشوند یا پسوند جلوی واژه "فول کنتاکت" از هم جدا میشد. در واقع اینها در عمل هیچ فرقی با هم نداشتند و مسابقاتشون عین هم بود. فقط اسم مجزا داشتند و هرکدوم واسه خودشون "رییس سبک" و دفتر دستک جداگانه راه انداخته بودند. واسه همین دنبال جذب ورزشکار و نیروی انسانی بیشتر برای سبک رزمی جدیدالتاسیس خودشون بودند. به همین خاطر تو ارتقای ورزشکارها و دادن کمربند رتبه بالاتر , زیاد سخت گیری نمی کردند... من تونستم تو مدت یک سال و نیم, کمربند مشکی بگیرم. البته نمیدونم تو رشته های دیگه مثل کاراته و تکواندو این پروسه چقدر ﻃﻮﻝ میکشه... فکرکنم شاید یه چند ماه بیشتر طول میکشه. 

هرچند من نسبتا زود در این سبک رزمی کمربند گرفتم اما این چیزی از ارزشهای نبوغ و استعداد من کم نمیکنه! جلسه اولی که تو کلاس شرکت کردم استاد گارد گرفتن و زدن یک نوع لگد به نام "low kick" رو بهم یاد داد.این یک لگد خیلی پرکاربرد در این رشته است. با ساق پات محکم میزنی رو ران پای حریف مقابلت. بعد استاد گفت حالا به من همین لگد رو بزن! منم خیلی راحت و حرفه ای عین خودش بهش زدم. با تعجب پرسید قبلا تکواندو کار میکردی؟! خیلی خوب زدی! منم گفتم نه! (و خیلی ذوق کردم... )

تو همون تابستون , بعد از حدود دو سه هفته از کمربند سفید رسیدم به کمربند زرد. بعد از حدود یک ماه امتحان دادم شدم نارنجی! (ارتقای کمربندها به این ترتیبه:سفید, زرد, نارنجی, سبز, آبی, قهوه ای, مشکی). تابستون که تموم شد  به هوای مدرسه باشگاه رو ول کردم. تابستون سال بعدش دوباره رفتم ثبت نام کردم. این بار همون روزای اول مجددا امتحان کمربند دادم و از کمربند نارنجی پریدم به قهوه ای! یعنی با اینکه تو اون مدت از باشگاه دور بودم اما با چند جلسه تمرین تونستم فنون رو در حد قابل قبولی اجراکنم... حدود چهارماه کمربند قهوه ای بودم و بعدش مشکی گرفتم! یعنی کلا سر جمع با حدود هفت هشت ماه باشگاه رفتن کمربند مشکی گرفتم!

البته این مساله ارتباط زیادی با اهدافی داره که برای ورزشکاران در هر کمربند تعریف شده. یعنی تا قبل از کمربند قهوه ای و مشکی هدف اصلی تمرین و ملاک ارتقای کمربند, یادگیری صحیح اجرای فنون و کسب مهارت در این زمینه است نه انجام مبارزه. واسه همین چون من حرکتها رو خوب میزدم زود کمربند میگرفتم... یک چیزی که در مورد حرکات رزمی خیلی مهمه و باعث زیباتر شدن اجرای ضربات میشه استیل بدنه. یعنی باید استیل گارد گرفتن و استیل ضربه زدن خیلی خوب تو بدن ورزشکار بنشینه. اختلاف در استیل ورزشکارهاست که باعث افتراق سطحشون میشه. شما گارد گرفتن یک ورزشکار کمربند سفید رو با یک کمربند مشکی مقایسه کنید. مهمترین فرقی که دارند همین استیل و وضعیت قرارگیری بدن و تعادل و توازن بین اندامهای بدنشونه. این یک خصوصیتی بود که از اول در من خوب بود. یعنی وقتی بدون بستن کمربند ضربه هارو اجرا میکردم میکردم کسی فکر نمیکرد که مثلا من کمربند زرد باشم. فکر میکردند که کمربند سبز باشم...

. بنظرم استعداد من بیشتر تو هنرهای رزمی نمایشی بود تا مبارزه.عاشق فرمهای ووشو بودم. یکبار سی دی آموزشی یکی از فرمهای ابتدایی ووشو رو خریدم وطی یک هفته, یک فرم سی ثانیه ای رو فقط با تمرین جلوی تلویزیون و عقب و جلو زدن ویدیو یادگرفتم... در عوض از مبارزه اصلا خوشم نمیومد. هرچند گاهی تو باشگاه مارو مبارزه می انداختن و مجبور بودم حداقل از حیثیتم دفاع کنم! اما من عینکی بودم و چشم ضعیف , مانع پیشرفت در مبارزه بود. واسه همین من هیچوقت تو مسابقات رینگی شرکت نکردم... من رزمی رو تا اواخر دوم دبیرستان ادامه دادم و بعد به خاطر درس رها کردم. اگر فرصت کنم در آینده دوباره رزمی کارکنم حتما دنبال یکی از این دوتا رشته رزمی نمایشی میرم ؛ ووشو سبک تالو  یا هنر رزمی Capoeira به این دو رشته علاقه زیادی دارم.

حالا چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم این بود که امروز یهو یاد استاد رزمی مون افتادم. ایشون بنیانگذار اون سبک از فول کنتاکت بودند. گفتم تو اینترنت سرچ کنم ببینم بعد از این همه سال خود ایشون و سبکشون در چه حالی اند. دیدم ایشون هم مثل من وبلاگ مینویسن و اهل مطالعه و ادبیات و فیلم و ... هستند! ابعادی از شخصیت ایشون که تو باشگاه اصلا جلوه نمی نمود... ایشون خیلی آدم دوست داشتنی بودند. آدم راحت, مهربان , خوش قلب , پر انرژی و خوشتیپ که از وبلاگشون معلومه همچنان همونطور باقی مونده اند. فکر نمیکنم اگه خودمو بهشون معرفی کنم منو بشناسن اما حتما خواننده و پیگیر وبلاگشون خواهم بود...

[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 15:49 ] [ الف ]

امروز بعد از ده سال دوباره رفتم کلاس زبان! من از تابستونی که پنجم دبستانم تموم شد تا آخر دوم دبیرستان بطور مستمر کلاس زبان میرفتم. اما با شروع سوم دبیرستان به بهانه درس و کنکور و دوری مسیر تا مدرسه جدید, کلاس زبان رو رها کردم. اون زمان کتاب ما سری کتابهای lets go و ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﯼ  Headway بود و من تا سطح upper intermediate پیش رفته بودم. ما هر کتاب headway رو تو سه تا پنج ترم سه ماهه میخوندیم یعنی هر کتاب یک سال و بیشتر طول میکشید! اون زمان کتابهای interchange تازه مد شده بود ولی من اﺻﻼ ازاین کتاب یا کتابهای مشابهش خوشم نمی اومد علت اصلیش هم عکسهای کتابها بود که تبدیل به نقاشی شده بود... بنظر من نمیشه یک زبان دیگه ای رو یاد بگیری ولی از فرهنگ اون زبان, چیزی به وجودت راه ندی... سانسور عکسها و تبدیل اونها به نقاشی باعث میشه آدم احساس نزدیکی کمتری با مردم اون فرهنگ بکنه. این چیزیه که هنوز هم تو کتابهای زبان موسسات مختلف, داره اتفاق میفته... اما headway خیلی دست نخورده تر بود و من ازین لحاظ خیلی دوستش داشتم. اون زمان اینترنت و فیلم زبان اصلی مثل الان در دسترس نبود و تنها راه ارتباط ما با فرهنگ مردمی که زبانشون رو میخوندیم عکسهای کتاب زبانمون بود با نوارهای صوتیش... و این خیلی برای من مهم بود... .

امروز که دوباره تو کلاس زبان نشستم فهمیدم که زمان چه به راحتی میگذره... همکلاسی های من بچه های دبیرستانی اند! من هم ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺑﻴﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ کلاس میرفتم. اما من الان نسبت به این همکلاسیها بزرگتر و درواقع غریبه ترم. وقتی اینها رو میبینم به این فکر میکنم که من هم یک زمانی مثل اینها بودم و تفکرات و دغدغه هام متناسب با این سن وسال بود اما الان خیلی فرق کرده ام... .

کلاس زبان رفتن من در این ترمی که ثبت نام کرده ام موقتیه. چون هنوز تصمیم قطعی نگرفتم که برنامه آینده ام چیه. فعلا هدفم یادآوری دروس زبانیه که قبلا خوندم و اینکه حضور در کلاس زبان باعث تقویت مکالمه ام بشه. بنظر من مهمترین مهارتی که باید در کلاس زبان بدست آورد مکالمه است و در واقع مدینه فاضله زبان, وقتیه که رفتی تو یه کشور دیگه و میتونی براحتی با مردمش ارتباط برقرار کنی...

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 22:39 ] [ الف ]

دیروز رفته بودیم پارکینگ چیتگر. پارکینگی که هر جمعه برای خرید و فروش ماشین, به روی مردم بازه. دیروز من به مفهوم "قسمت" و قضاوقدر ایمان آوردم. ما دو بار ماشین دلخواهمون رو پیدا کردیم و پای معامله رفتیم ولی هر دو بار به فسخ انجامید. یک بارش به خاطر فقط ١۵ هزار تومن پول بود!! واقعا اگر خدا نخواد و قسمت نباشه, هیچ چیزی نصیبمون نمیشه... البته بنظرم این منوط به اینه که واقعا چقدر به خدا توکل کنیم و از اون بخواهیم. ما برای یکی از بستگان ماشین میخواستیم. کسی که آدم خوب و باخدایی هست. کسی که  تو اتفاقهای پیشین زندگیش مثل مسکن و ازدواج و ... خدا بهترینها رو واسش رقم زده.ما ایمان آوردیم که تو ماشین خریدن هم خدا کمکش خواهد کرد و یک ماشینی که به مصلحتش خواهد بود انشالله نصیبش خواهد شد. چون وقتی معامله این دو تا ماشین بهم خورد, بعدش فهمیدیم که هم از نظر قیمت و هم کیفیت ممکن بود ضرر بکنیم...

در مورد پارکینگ چیتگر و معامله ماشین چندتا تجربه به دست آوردم که ممکنه به دردتون بخوره: 

١-اولا اینکه مثل ما بلند نشید صبح اول وقت برید چیتگر! سعی کنید حدود ساعت ٢-٣ بعدازظهر برید. چون صبح قیمتها بالاست و هرچی به آخر وقت میرسیم قیمتها میاد پایین... . 

٢- سعی کنید ماشین رو از دست بخرید نه از دلال! منظور از "دست" یعنی کسی که ماشین رو به مدت طولانی در دست داشته و مصرف میکرده و حالا میخواد بفروشه.چون اون بیشتر زیر و بم ماشین رو میشناسه و قیمت منصفانه تری رو هم پیشنهاد میده. دلالهای بیشماری اونجا هستند که ماشین رو اخیرا به قیمت ارزانی خریده اند و آمده اند که گرانتر بفروشند. باید سعی کنید گیر اینها نیفتید. راه شناختن دلال هم چند تا راه ساده است؛ بپرسید چندوقته ماشین دستشه؟ اگر زیر سه ماه بود یعنی دلاله. ماشین رو گرفته یه دستی سر و روش کشیده آورده بفروشه. البته بعضی هاشون زرنگتر تشریف دارن. اینها ماشین رو دیروز خریده اند ولی سند رو به نام خودشون نزده اند. وقتی ماشین رو به شما فروختند, سند رو از مالک قبلی مستقیما به نام شما میکنن. به همین راحتی چندصدهزار تا میلیونها تومن یک روزه سود می کنن! راه شناختن اینها هم ساده است! بپرسید پس صاحب اصلی که سند به نامشه کو؟!؟ دلاله میگه این ماشین مال پدر زن یا شوهرخاله یا یکی از فامیلهاشونه که نمیتونسته بیاد و این دلال ماشین رو آورده که بفروشه. ممکنه یه وکالتی چیزی هم از مالک قبلی گرفته باشه که رو می کنه... یکی دیگه از راههای شناسایی دلال اینه که چندتا ماشین رو کنار هم پارک کرده و رو همشون تو برگه آچار مشخصات ماشینو نوشته..وقتی هم ازش درمورد ماشین میپرسی, اطلاعات لازم رو نداره و خودش هم به اون برگه ها نگاه میکنه تا یادش بیاد ماشین چی بوده! 

٣- اون پارکینگ خیلی بزرگه و سایه بان نداره و آفتاب سوزان باعث میشه مثل من دچار آفتاب سوختگی بشید. لذا از پوشیدن آستین کوتاه خودداری کنید. یک نکته باریکی در این آفتاب سوختگی هست! دلال های محترم که هر جمعه به این پارکینگ تشریف میارن از این موضوع خبر دارن. لذا کلاه های سایه بان دار به سر میگذارن! یکی از راههای دیگه شناسایی دلالان همین کلاه هاییه که رو سرشونه! 

۴- گول دعواهای زرگری رو نخورید. هم در خرید ماشین و هم فروش ماشین! برای خرید هیچ ماشینی با خریدار دیگه ای رقابت نکنید. هر وقت دیدید یک خریدار دیگه ای پیدا شد و در مورد قیمت بالاتر یا پایینتر چونه زد, شما معامله رو به اون واگذار کنید و از ادامه معامله منصرف بشید. ماشین که قحطی نیست! به هیچ ماشینی گیر ندید! 

۵- در نهایت از نظر کارشناس های ماشین غافل نشید! این کارشناس ها هستند که به داد مردم میرسند! کارشناس محترم خیلی تیزه. اگه مشکل مهمی که در اصالت, صدمات بدنه و فنی ماشین وجود داشته باشه بدون تعارف پیدا میکنه و ماشین رو بدرستی قیمت گذاری میکنه. اگر قیمت توافقی فروشنده با قیمت کارشناس اختلاف فاحش داشت از کارشناس محترم تشکر کنید که باعث شد کلاه سرتون نره و معامله رو فسخ کنید. هرگز وقتی کارشناس رو ماشین یه عیب سنگین گذاشت خودتون رو برای سرپوش گذاشتن روی عیب و خریدن ماشین مجاب نکنید. گول توجیه ها و بدگویی هایی که فروشنده نسبت به کارشناس میکنه نخورید. 

۶- هرچند که چشمهاتون رو باز میکنید تا در معامله ضرر نکنید ولی باز هم اول و آخر توکل بر خدا کنید و بدونید خدا هرچی قسمتمون کنه قطعا همون میشه. 

 

[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 10:5 ] [ الف ]

دیشب برای اولین بار بعد از فارغ التحصیلی, چندتا از همکلاسیا دور هم جمع شدیم و یک شب نشینی ساده و مختصر تو پارک , با شام نون و پنیر برگزار کردیم. فکر اولیه این حرکت از من بود ولی تلاش برای هماهنگی و تماس با بچه ها از یکی دیگه. یکی از اهدافمون برای جمع شدن این بود که یکی از بچه ها که تو امتحان رزیدنتی رتبه خوبی آورده, برای ما از تجربه هاش تو درس خوندن, حرف بزنه و ما رو با فراز و نشیب های این امتحان آشنا کنه... 

هرچند دیگه ما همکلاسیا , همه مون از هم دوریم و هرکدوممون تو دنیای خودمون مشغولیم, اما امیدواریم در آینده باز  هم بتونیم به بهانه های مختلف همدیگه رو ببینیم و از یاد هم نریم...البته جدیدا تو یکی از نرم افزارهای مسنجر موبایل یک گروه برای خودمون درست کردیم و میتونیم دورادور از هم دیگه باخبر بشیم..

[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 10:55 ] [ الف ]
About

اگر میخواهی بعد از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد، یا کاری کن که قابل نوشتن باشد...

ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﻭﺑﻼﮒ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻭﻣﺎﻩ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﺭﺳﺎﻧﯽ ﻧﺸﺪ ﺩﻭ ﺣﺎﻟﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ، یا ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭﺑﺎﻗﯽ ﺷﺘﺎﻓﺘﻪ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺁﺩﺭﺱ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﯼ ﻭﺑﻼﮒ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﺩﻭﻡ ﺣﺘﻤﺎ ﻗﺒﻠﺶ ﺍﻃﻼﻉ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
Blog Custom