فردا عید سعید قربانه. عید قربان آدم رو یاد حضرت ابراهیم (ع) می اندازه. پیامبری که علاوه بر مقام نبوت, به مقام امامت هم نایل شده شده بود... . در قرآن به بعضی از کارهای حضرت ابراهیم اشاره شده که کمی من رو به فکر فرو میبره. اون قضیه ای که ابراهیم نبی(ع) تبر به دست میگیره و بتها رو می شکونه. بتهایی که ساخته و پرداخته مردم بود و در واقع جزو اموال مردم بود. با اینکار حضرت ابراهیم دو تا سوال به ذهن من خطور میکنه. اول اینکه اون بتها صاحب داشت و آیا شکسته شدن اونها توسط حضرت ابراهیم, به نوعی تعرض و تجاوز به اموال دیگران محسوب میشه؟! آیا حضرت ابراهیم مشمول الذمه دیگران نشده و "حق الناس" بر گردنش نیست؟ آیا مردم اون روز به حضرت ابراهیم نگفتند که ما رو به خودمون واگذار که این مسائل به تو ارتباط نداره؟

یک داستان دیگه مشابه همین موضوع در قرآن هست . داستان حضرت موسی که با حضرت خضر همراه شد و شکسته شدن کشتی توسط حضرت خضر رو دید و علت اینکار رو با تعجب پرسید . در پایان داستان حضرت خضر دلایل کارهاش رو برای حضرت موسی توضیح داد. در این داستان هم این سوال پیش میاد که تعرض به کشتی دیگران مجاز هست؟ هرچند که شکسته شدن کشتی به نفع صاحب اون بود و باعث شد که کشتی خسارت دیده و ناسالم توسط پادشاه اون مملکت به یغما نره... .

سوال دومی که از داستان حضرت ابراهیم به ذهنم میرسه اینه که حضرت ابراهیم یک تنه در برابر اعتقاد مردم بلند شد و بتها رو شکوند. بتهای مردمی که اکثرا بت پرست بودند و درواقع اکثریت جامعه رو تشکیل میدادند و حضرت ابراهیم و پیروانش در اقلیت بودند. در این موضوع، دموراکسی (به معنای رای اکثریت) با حق و حقیقت در تقابل قرار میگیره. آیا همیشه رای اکثریت به معنای صحیح بودن اون رای هست؟ داستان اقوام دیگری که در قرآن ذکر شده مثل قوم لوط و ... هم که اکثریت مردمش گمراه بوده اند هم تابع همین مساله است... . آیا انتخاب اکثریت مردم به معنای بهترین انتخابه؟ یک پاسخی که به این سوالات هست اینه که حضرت ابراهیم و خضر (ع) پیامبر بودند و معصوم. و اونها بهتر از مردم جامعه فکر میکردند و حق و حقیقت رو بهتر می شناختند و چنین رفتار و افکاری از طرف آنها علاوه بر اینکه عمل صالح بود, احساس وظیفه و عمل به دستوراتی که خداوند به آنها محول کرده  نیز بود.

پاسخ به این دو سوال میتونه نقش مهمی در جهت گیری ما در مسائل و اتفاقات زندگی روزمره ما و مخصوصا در "امر به معروف و نهی از منکر" داشته باشه...

[ شنبه دوازدهم مهر 1393 ] [ 22:6 ] [ الف ]

امروز با ماشینم با یه موتوری تصادف کردم. خدا خیلی رحم کرد که صدمه شدیدی بهش وارد نشد... . اصلا چشمم از رانندگی ترسید... .ماشین من بیمه است اما بنظر من بیمه در جرح و صدمه های شدید نمیتونه از آدم حمایت بکنه. چون گاهی مبالغ دیه خیلی بیشتر از مقدار پرداخت بیمه است... .

خدا رو شکر این تصادف ما بخیر گذشت. من همون روزای اول یه صندوق صدقات کوچک از مسجد محلمون گرفتم و گذاشتم تو داشبرد و هروقت سوار ماشین میشم یه مقداری پول توش میندازم. این رو میخوام به عنوان یک عادت تو خودم جا بندازم. گاهی چشم نظر مردم هم میتونه باعث بلا و گرفتاری واسه آدم بشه که صدقه میتونه در این مورد هم رفع بلا کنه. قربانی کردن هم میتونه بلاها رو دور کنه. من همون روز اول که ماشینو گرفتم یه خروس کشتم.... .با این همه باز بلا دامان مارو گرفت... .

کلا ماشین داشتن سوای خطر تصادفاتی که داره خرج زیادی هم داره. من همه هزینه هایی که واسه ماشین میکنم رو ثبت میکنم, از خرید دستمال کاغذی و سی دی بگیر تا کارواش و پمپ بنزین... . یکی دو ماه دیگه هم یک برآورد هزینه میکنم تا ببینم از لحاظ اقتصادی ماشین داشتنم به صرفه تر از زمانی که نداشتم هست یا نه. فکر نکنم به صرفه باشه . هزینه های تعمیر و نگهداری ماشین زیاده .مثلا با همین تصادف امروز , کلی خسارت متوجه ماشین شده که باید براش هزینه کنم... .اگر هزینه ها خیلی زیادتر از حد انتظارم باشه شاید ماشینو بفروشم.

[ پنجشنبه دهم مهر 1393 ] [ 23:28 ] [ الف ]

چهار سال پیش که تازه گواهی نامه گرفته بودم یکبار خواستم پشت فرمون ماشین پدرم بنشینم اما ایشون اجازه ندادند... چون اون زمان ماشینمون یک شرایطی داشت که اگر من خدایی نکرده تصادف می کردم ضرر سنگینی متوجه خود ماشین و هم صاحب ماشین (پدرم) میشد... . همون روز با خودم عهد کردم که دیگه پشت فرمون ماشین ایشون نشینم و هرگز تقاضایی هم در این مورد نکنم. به خودم گفتم انشالله خودت ماشین میخری و پشت فرمان ماشین خودت می شینی... . از وقتی فارغ التحصیل شدم و درآمد پیدا کردم همیشه تو حساب کتایهای خرجم به فکر این بودم که پولهامو جمع کنم تا بتونم یه ماشین بخرم. بنظرم هرچقدر دیرتر رانندگی رو شروع میکردم هم دیرتر راه ها و آدرسها رو یاد میگرفتم و هم جرأت و شهامت رانندگی رو از دست میدادم. اوایل شروع رانندگی که دوره ناشی گری هست ، نیازمند وقت و حوصله است و بهترین زمان برای اینکار برای من همین الانه ... 

امروز اولین ماشین خودمو خریدم! از حدود یک ماه پیش که یه کم پولهام بیشتر شد, چشمم دنبال یه ماشین خوب تو قیمت متناسب با بودجه ام بود. من دنبال یه ماشین دست دوم بودم چون بنظرم ماشین صفر تو مدت یکسال افت قیمت خیلی بیشتری پیدا میکنه تا یک ماشین کارکرده. همچنین مشکل من تجربه کم رانندگیمه که ممکنه یک ماشین صفر رو بسرعت، از کار افتاده کنه...! تنها مشکل ماشین کارکرده اینه که نمیدونی حالش چطوره و چقدر ممکنه برات خرج بتراشه... . اگه تو انتخاب اینجور ماشینها دقت بکنیم و خوبشو پیدا کنیم , به زحمت و خرج تعمیر نمی افتیم و با یه هزینه کم، سود زیادی می بریم. بنظر من نیازی هم نیست پول گزافی رو برای خریدن ماشین هزینه کنیم چون در پشت چراغ قرمز و ترافیک های سنگین شهر تهران, پیکان و بنز هیچ فرقی با هم ندارند؛ سرعت کم, دود زیاد, اعصاب داغون!

تا حالا این جمله که "این ماشین دست یه خانم دکتر بوده و باهاش مطب می رفته و بر می گشته" رو شنیدید؟! من که زیاد شنیده بودم ولی ندیده بودم، اما این ماشینی که خریدم دقیقا یه همچین ماشینیه! ماشین یه خانم دکتر! ماشین خوبیه اما خط و خش رو بدنه اش زیاد داره که البته با خانم بودن صاحب قبلیش تناسب داره...خب من هم چون اوایل کارمه ممکنه یه هنرنمایی هایی روش انجام بدم و چندتا خط دیگه به نقش و نگارهاش اضافه کنم! من اصلا این ماشینو برای همین خریدم! دستم راه بیفته...

من این ماشینو از تو اینترنت پیدا کردم. سایتهای خیلی خوبی هستند که برای ماشینهای فروشی مردم آگهی میدن مثل سایت "با ما" و "تخت گاز". اینها امکانات سرچ هرنوع ماشینی رو بر اساس بودجه شما و نوع و سال تولید خودروها دارن و براحتی میشه یه ماشین خوب توش پیدا کرد... این ماشینی که خریدم ماشین تمیزیه. کلا این مدل ماشین هم خوبی هایی داره هم بدی... خوبیهایی که داره نسبت به قیمتش برای من راضی کننده است ولی امروز یه کم که رانندگی کردم باهاش , متوجه یک عیبهایی توش شدم. الان نگرانم برام خرج بتراشه... .فردا برای معاینه میبرمش نمایندگی. انشالله به جز تنظیم موتور و دیاگ و اینجور مسایل خرج بیشتری نتراشه... .

 خدا رو شکر می کنم که به یکی از خواسته های چندین ساله ام رسیدم. امیدوارم چرخش برای من بچرخه و بجز خیر، چیزی ازش بهم نرسه انشالله.

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 20:58 ] [ الف ]

امروز صبح بلافاصله بعد از اینکه ازخواب بیدار شدم دچار دردشدید و اسپاسم تو عضلات بین دنده ای سمت چپ بدنم شدم, درست روی اون قسمتی از دنده ها که روی معده رو می پوشونه... . من تا حالا هیچ مریضی رو ندیده بودم که چنین جایی از بدنش دردبگیره و خودم هم تاحالا چنین دردی رو تجربه نکرده بودم. درد طوری بود که با کمترین حرکت بدن حتی نفس کشیدن دچار درد و اسپاسم شدید میشدم و آه و ناله میکردم... بعد از نیم ساعت دیگه تحمل نیاوردم رفتم درمانگاه. پزشک اورژانس اونجاهم تاحالا چنین چیزی ندیده بود! منو با آمبولانس اعزام کرد بیمارستان.

امروز اولین باری بود که تو عمرم بهم آنژیوکت و سرم وصل شد! و البته اولین باری که بستری شدم. تو بیمارستان ازم آزمایش گرفتند و نوار قلب و سونوگرافی و گرافی قفسه سینه همه نرمال بود. چند تا هم آمپول بهم زدند اما هیچ فرقی در مقدار درد ایجاد نشد. دردی که هر چند دقیقه بصورت ناگهانی میگیره و بعد از چند ثانیه ول می کنه و با حرکات بدن تشدید میشه طوری که فقط باید بصورت طاق باز و بدون حرکت دراز بکشم تا درد نکشم... . با همکاران محترم طب اورژانس و جراح به این نتیجه رسیدیم که علت اسپاسم عضلات دنده ها احتمالا مشکل معده است که باعث تحریک اونها میشه... . منو ترخیص کردند اما هنوز بهبود خاصی در دردهام ایجاد نشده.هرچند دقیقه یه قلقلک اساسی بهم میده... . مادرم میگه قولنج کردی منم باهاش موافقم. دیشب کولر روشن بود و هوای خونه سرد... من هم نسبت به هوای سرد حساسم... .

امروز داشتم به این فکر میکردم که اگه خدا بخواد عذابی به آدم بده چنان دردی میفرسته که هیچ دوا دکتری واسش افاقه نمیکنه... باید این درده رو بکشی تا زمانش بگذره و خلاص شی... .

[ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ] [ 20:54 ] [ الف ]

این چند روز بابابزرگم خونه ما مهمون بود. آوردیمش خونمون تا مامان بزرگم یه کمی استراحت کنه. آخه بابابزرگ آلزایمر داره.مامان بزرگم باید ازش مراقبت کنه و تو کارهای شخصیش کمکش کنه. مامان بزرگ خودش هم پیره و نیازمند توجه و مراقبت. زندگی با یه پیرمرد با اختلال حافظه و کاهش مهارت های حرکتی, کار سختیه. ما این رو تو این چندروز که بابابزرگ پیشمون بود به خوبی متوجه شدیم. جواب دادن به سوالهای تکراری که " اینجا خونه ماست؟... حاج خانوم کجاست؟ ... در خونه رو بستید؟ ... اونی که اونجا خوابیده کیه؟! " و سوالهای زیادی که هر چند دقیقه مجددا پرسیده میشه... اون هم وقتی که سیکل خواب و بیداری پیرمرد به هم خورده و شبها تا صبح بیداره و سوال میپرسه و در طول روز خوابه... .برای حل این مشکل هرشب, نوبتی, یکی از خاله ها یا دایی ها میره خونه بابابزرگ و تا صبح همراهیش میکنه تا مامان بزرگ بتونه بخوابه. حالا همه اینها به کنار, مشکل اصلی, تر و خشک کردن و نظافت بابابزرگه که به تنهایی نمیتونه انجام بده و نیازمند کمکه... .

مامان بزرگ هم خودش پیره و از درد زانو و دست و کمر, رنجور .اما با این حال از بابابزرگ مراقبت می کنه. تو این چند سال که بابابزرگ اینطوری شده مامان بزرگ هم خیلی شکسته تر شده. مامان بزرگ غرور خاصی داره. هیچ وقت مشکلاتش رو بروز نمیده و خم به ابرو نمیاره. همین چند روز هم که داشت از دوری بابابزرگ نفسی می کشید, زنگ میزد میگفت بیاریدش, باعث زحمتتون میشه. مامان بزرگ من یه فرشته است. خیلی مهمان نواز , مهربان , دلسوز و فهیم و با درک بالاست...

بابابزرگم سوای این حواسپرتی هاش مرد بزرگیه. دوران جوانی و میانسالی موفقی داشته. پیمانکار کارهای عمرانی بوده, قهوه خانه داشته, چندتا نونوایی داشته و ... . همیشه هم خونشون شلوغ و پربرکت بوده و صغیر و کبیر, در خونه حاجی رفت و آمد داشته اند... یکی از مهمترین علتهاش هم دست به خرج بودن بابابزرگ بوده . همیشه بهترین پذیرایی و خرج رو واسه مهموناش داشته و بذل و بخشش زیاد میکرده... کلا آدم پرسخاوت و بزرگیه. همیشه هم بالای مجلس و با بزرگان نشست و برخاست داشته. این رو وقتی باهاش سلام علیک کنید بخوبی میفهمید. با این که پیر و فرتوت شده اما باز با وقار و از موضع بالا باهاتون حرف میزنه. با اون همه حواسپرتی وقتی مهمون میاد سریع میره کتشو میپوشه و کلاه شاپو میذاره و خیلی شیک و مجلسی و رسمی میشینه جلوتون! حالا اینها که وصف پیری بابابزرگه , خودتون جونیاشو تصور کنید ببینید چی بوده! پیرهن سفید, کت شلوار تمیز و اتو کشیده مشکی و کلاه شاپو تیپ همیشگی بابابزرگ بوده و هست.

بابابزرگ خیلی مهربونه. هروقت یه لیوان آب دستش میدیم کلی دعامون میکنه. امروز چندبار دعام کرد و بزبان ترکی گفت انشالله خدا انقدر بهت پول بده که توشون گم بشی! تو این چندروز گاهی به من اشاره می کرد و از مامانم که کنار من نشسته بود میپرسید این کیه؟! مامانم میگفت پسرمه, دکتره! بابابزرگ دستش رو به حالت دعا بلند میکرد و به آسمون نگاه میکرد و با حالتی که معلوم نیست خنده است یا هق هق گریه ،با لهجه ترکیش میگفت: آللاه چخ شکور! دوختور د واریمیز! یعنی خدارو شکر, دکتر هم داریم!

بابابزرگ رفت خونشون و ما خیلی دلمون براش تنگ میشه. این بزرگترها مایه برکت و روزی خونه های ما هستند. هرچقدر بهشون خدمت کنیم باز هم در مقابل کارهایی که اونها برای ما کردند هیچه. باید حواسمون باشه که اینها نیازمند توجه ماهستند .ما نباید وقتی یه پیرمرد آلزایمری پشت سرهم سوال میکنه نسبت به جواب سوالها بی محلی کنیم یا شکایتهاشون رو جدی نگیریم .مثلا گاهی بابابزرگ میگه سرم گیج میره و بقیه میگن بخوابی بهتر میشه! اما من ایندفعه که خونمون بود فشارشو گرفتم دیدم بنده خدا فشارش  هیجده است! قرص فشار بهش دادم بهتر شد.

خدا انشالله به همه بابابزرگ و مامان بزرگها عمر با عزت بده. مامانم این چند روز همش دعا میکرد که خدا آخرو عاقبت همه مارو ختم بخیر کنه و انشالله هیچوقت تو دوران پیری محتاج کسی نشیم. الهی آمین

[ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 ] [ 1:25 ] [ الف ]

دیروز رفتم چند تا شیر آب خریدم تا شیرهای دستشویی و حمام رو عوض کنم . شیرهای ما قدیمی بود یعنی باید شیر آب گرم و آب سرد رو جدا باز میکردیم تا آب ولرم بدست بیاریم و این خودش باعث هدر رفتن کلی آب میشد. چندتا از این شیرهای اهرمی گرفتیم بذاریم به جاش... .

من زیاد به کارهای فنی علاقه ندارم و معمولا تو این کارها زیاد مداخله نمیکنم اما چون فکر اولیه تعویض شیرها هم از خودم بود اینکار رو برعهده گرفتم. بعد از چند ساعت که شیر توالت رو عوض کرده بودم همسایه پایینی مون اومد دم در و گفت سقف خونه ما آب میده! گفتیم احتمالا یه جای کار تو عزل و نصب شیرها لوله ای ترک برداشته یا شکسته... چون قبلا یکبار چنین اتفاقی برام افتاده بود و با سفت کردن زیادی لوله رابط, لوله اصلی رو شکونده بودم. واسه همین این بار خیلی با احتیاط لوله هارو پیچ میکردم... خیلی برام سنگین بود اگه مشکل پیش اومده مقصرش من باشم. با گوشی پزشکی همه دیوارهای توالت رو سمع کردم! اما هیچ اثری از صدای نشت آب نمی اومد. مطمین بودم لوله ها سالم اند...

زنگ زدیم لوله کش اومد . معلوم شد اون کسی که همون اول خونه ما رو لوله کشی کرده برای میزان درآوردن شیر, یک کار غیراستاندارد کرده و چند ردیف از رزوه های لوله رابط رو بریده و فقط دو سه دور رزوه دور لوله وجود داره که کافی نیست. وقتی ما واسه تنظیم کردن اتصال شیر, لوله رابط رو یه نیم دور چرخوندیم همون دو سه دور رزوه هم اتصالش شل شده و نشتی داده. تو جعبه شیرهایی که خریدیم همون لوله , تازه اش وجود داشت اما ما نمیخواستیم قدیمی هارو دستکاری کنیم و بنا داشتیم با کمترین تغییر لوله ها کار رو تموم کنیم. اصلا فکر نمیکردیم لوله قبلی غیراستاندارد باشه...

درنهایت لوله کش محترم همون یک لوله خراب رو عوض کرد و مشکل حل شد. فقط بیچاره همسایه مون این وسط گچبری سقف خونه اش دورنگ شد... .ما هم به این نتیجه رسیدیم که بعضی کارها هرچند خیلی آسون بنظر میاد اما ممکنه یک قلق ها یا کارهای غیراستانداردی هم وجود داشته باشه که ما ازش بی خبریم. ما اگه پولی که درنهایت به لوله کش دادیم رو همون اول بهش میدادیم که بیاد شیرها رو نصب کنه هم وقتمون تلف نمیشد هم آب تو خونه مردم نمیرفت...

[ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 ] [ 6:15 ] [ الف ]

امروز تبلتم شکست... ظهر رو تختخواب خوابیده بودم و تلبت کنار باسنم بود. وقتی بیدار شدم و بلند شدم نشستم, ناگهان یه صدایی اومد. من خواب آلود بودم و اصلا حواسم نبود. بعدا که برگشتم تلبت رو روشن کردم دیدم که متاسفانه صفحه ال سی دیش شکسته... :-(  

من این تبلت رو دو سال و نیم پیش ,بعد از امتحان پره انترنی, از یه تعاونی که داداشم پیدا کرده بود ,با پولهای وام دانشجوییم خریدم. اون زمان بهترین تبلتی بود که میشد با یه قیمت خوب خرید. هدف ابتدایی من از خریدش این بود که توش نرم افزار پزشکی uptodate و medscape و ... بریزم و باخودم ببرم بیمارستان تا وقتی سر یه مریض به سوالی برخوردم, سریع جوابشو تو تبلتم پیدا کنم. اما یکی دوبار تو مورنینگ ها جا گذاشتمش واسه همین دیگه تو بخشهای بیمارستان یا کلاسها با خودم نمیبردمش. اما گاهی که سیستم pacs اموکلاسها خراب بود موقع معرفی بیماران تو مورنینگ ریپورت,عکسهای رادیوگرافیشون رو با تبلتم به اساتید و سایر دانشجوها نشون میدادم. همیشه تو کیفم بود و تو زمانهای استراحت تو پاویون ازش استفاده می کردم.

 من کلا به کسی که نهایت استفاده رو از امکانات حاضر میکنه معروف بودم و در مورد تبلت هم از این قضیه مستثنی نبودم. یعنی من از این تبلت به اندازه یک لپ تاپ کار کشیدم! با اینکه ورژن آندرویدش ٢.١ و رمش هم ٢۵۶ و پایین بود (که البته ٢/۵سال پیش که من خریدم این امکانات قابل قبول بودند) اما من همه جور نرم افزار و بازی رو باهاش تجربه کردم. مثلا در مورد اینترنت هیچ کاری نبود که من نتونم باهاش انجام بدم مثل وبگردی, دانلود , آپلود, وبلاگ نویسی و ... . انواع و اقسام نرم افزار مولتی مدیا, مسنجر, فیلترشکن, پی دی اف ریدر, نرم افزارهای کاربردی ,آفیس, تلویزیون اینترنتی رو من رو این تبلت نصب کرده بودم. باهاش کلی فیلم سینمایی دیدم , کلی کلیپ از یوتیوب دانلود کردم نگاه کردم, کلی موسیقی دانلود کردم گوش دادم, کلی کتاب های مختلف پی دی اف در زمینه های متفاوت خوندم و خیلی چیزها یاد گرفتم. وقتی مسافرت به جاهای دور میرفتم, باهاش با ویدیوچت با خانواده ارتباط برقرار می کردم و تحمل دوری برام راحتتر میشد. دیوان حافظ صوتی با صدای استاد موسوی گرمارودی گاهی گرمابخش محفل تنهایی من بود که از بلندگوهای این تبلت عزیز به گوش جانم نوش میشد... . 

این تبلت یه رفیق خوب برای من بود. هر چند روز به روز از لحاظ سخت افزاری عقب مونده تر میشد اما هیچ وقت کار منو لنگ نگذاشت... هیچوقت بی معرفتی نکرد و رفیق نیمه راه نشد... هیچوقت جا نزد... با اینکه داشت کهنه میشد من هیچ کمبودی باهاش احساس نمی کردم. خیلی خوب شارژ باتری نگه می داشت. بلندگوهای قوی داشت, میکروفنش با کیفیت بود و صفحه نمایشش هم از رزولوشن خوبی برخوردار بود. یه دوربین جلوی وی جی ای داشت که همه چیو مثل آینه, برعکس, تصویربرداری می کرد اما من کلی عکس و فیلم باهاش گرفته بودم. مخصوصا تو مسافرتهای کاری... . من خیلی دوستش داشتم.. 

این تبلت اصلا نازک نارنجی نبود. گاهی من مراقب نبودم و بیچاره به زمین می افتاد یا خیس میشد اما به قول معروف "آخ" هم نمی گفت و به کارش ادامه می داد. خیلی محکم و با دوام بود. طوری که اصلا من نمیترسیدم اگه یه وقت اتفاقی براش بیفته, میدونستم طاقت میاره...

 اما امروز... این رفیق بی کلک ... دیگه تاب بی ملاحظگی ما رو نیاورد و کمرش زیر فشار بی محلی ما شکست... . ای کاش بیشتر حواسم بهش بود... . 

آدمها هم همینن. وقتی قدرشونو می دونیم که دیگه از دستشون دادیم... ما که برای دارایی های مادی خودمون مثل همین تبلت ارزش قایلیم و با از دست دادنش ناراحت میشیم قطعا باید در مورد خودمون هم همینطور باشیم... . 

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 3:18 ] [ الف ]

شب امتحان یکی از سخت ترین امتحانهای دوره فیزیوپات بود که تو خوابگاه, تو اتاق یکی از بچه ها , دو نفری داشتیم درس میخوندیم که یهو گفتیم اصلا بیخیال درس! هر چی خوندیم بسه دیگه بیشتر ازین تو کله مون فرو نمیره. ولش کن, اصلا هرچی میخواد بشه بشه! کتابها رو بستیم, لامپ اتاق رو خاموش کردیم, پنجره رو که رو به جنوب بود کامل باز کردیم. دو نفری دراز کشیدیم کف اتاق رو به پنجره! اون شب آسمون صاف بود و ارتفاع ماه هم پایین. واسه همین نور ماه بیشتر اتاق رو روشن کرده بود. همینجوری که شونه به شونه دراز کشیده بودیم , زل زدیم به ماه!

اون اولین باری بود که من به ماه با توجه نگاه میکردم ..هیچوقت به زیبایی ماه و نور تابانش دقت نکرده بودم. همچنان که محو تماشای ماه بودیم, یه آهنگی هم گذاشته بودیم و در  مورد مسایل مختلف مثل زندگی و عشق و آرزوهای آینده حرف هم میزدیم. شعر هم خوندیم… "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم... همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم... " حدود بیست دقیقه محو تماشای ماه بودیم تا اینکه ماه حرکت کرد و از منظر پنجره ما خارج شد... اما ما همچنان تو حالت خودمون بودیم و غرق در افکار و آرزو ها و ... . اون شب اصلا یه چیزیمون میشد.. تو یه عالم دیگه سیر می کردیم... بعد از اون هم هر از گاهی که نور ماه خوب بود ما همینکار رو می کردیم. 

یادش بخیر... من هنوز هم گاهی تو خونمون شبها لامپ رو خاموش میکنم و رو به ماه دراز می کشم و نگاهش می کنم. اینکار خیلی لذتبخشه. بهتون پیشنهاد میکنم حتی یکبار هم که شده امتحانش بکنید. حال و هواتون عوض میشه.این روزا که قرص ماه تقریبا کامله بهترین فرصت برای این کاره. 

اما آنچه که باعث شد این خاطره رو بنویسم این بود که امروز همون رفیقم اومده بود تهران. وقتی در مورد خاطرات گذشته حرف میزدیم یاد همون شب امتحان کذایی افتادیم و دوباره خاطره اش تو ذهنمون زنده شد. فقط یه نکته شیرین, ته این خاطره وجود داشت که ما هروقت از این خاطره یاد میکنیم خنده مون میگیره... . تو امتحان فردای اون شب, من با پایینترین نمره پاس شدم, ولی رفیقم افتاد! 

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 0:47 ] [ الف ]

امروز یکی از همکلاسیهای دوران تحصیل (مجتبی) اومده بود تهران. قرار گذاشتیم تا با هم بریم بیرون یه چرخی بزنیم... یکی دیگه از بچه ها (محمد) هم ماشین آورد. سوار ماشین که شدیم من فکر میکردم قراره دربندی, درکه ای, فرحزادی و ازینجورجاها بریم ولی دیدم محمد ماشینو انداخته تو اتوبان به سمت جنوب شهر داره میره پایین! گفتم بچه ها کجا داریم میریم؟!؟ محمد رو کرد به مجتبی گفت:مگه بهش نگفتی داریم میریم بهشت زهرا!؟ تازه فهمیدم که آقا محمد نقشه ها دارند... .

محمد ما رو برد به قطعه شهدای بهشت زهرا. من خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم. مردم زیادی امشب که شب جمعه بود برای زیارت اهل قبور اون قطعه به بهشت زهرا اومده بودند. محمد هرچند وقت یکبار به این قطعه سر میزنه و سر مزار شهدا و سرداران بزرگ جنگ میره. میگه با وارد شدن به قطعه شهدا یک آرامش معنوی بهش دست میده. ما رو امشب بر سر مزار شهدای معروف جنگ مثل شهید باقری, شهید چمران, شهید آوینی , شهید پلارک و خیلی های دیگه برد و درمورد هر کدوم چند کلمه ای برامون توضیح داد. معلوم بود در مورد شهدا مطالعه داشته.  کلا محمد از همکلاسیهایی بود که علاوه بر درس و مشق پزشکی اهل عرفان و بصیرت و فلسفه هم بود. مخصوصا به فلسفه ملاصدرا خیلی علاقه داره.

برگشتنی با محمد در مورد فلسفه جنگ بحث و گفتگو کردیم . من لغت جدیدی به نام  "پارادایم" در مباحث ایشون یاد گرفتم! متوجه شدیم اختلاف پارادایم باعث اختلاف نظر ماست! بحث ما از صحبت درباره جنگ به فلسفه ملاصدرا و بحث علت و معلول و ماهیت و اصالت وجود و خالق و مخلوق و مباحث این چنینی کشانده شد و من یاد "طرح ولایت" افتادم... . بحثهای شیرین فلسفی که اگه طرف مقابلت با معلومات باشه خیلی بحثهای داغ و شنیدنی میشه... . در نهایت هم بحثمون بی سرانجام موند چون محمد به یه جاهای پیچیده ای  رسید که دیگه فهمش دشوار  شد و هم از حوصله جمع خارج!  آخر شب هم رفتیم یک رستوران سنتی شام خوردیم . جای شیک اما پر هزینه ای بود! 

 

وقتی وارد قطعه شهدا شدیم محمد یک جمله ای گفت که من بهش گفتم حتما این جملتو تو وبلاگم مینویسم؛ 

<< شهادت , سبکی از زندگی است که با مرگ آشکار می شود. >>

[ جمعه هفدهم مرداد 1393 ] [ 2:37 ] [ الف ]

بنظر من بعد از ماه رمضان زمان خوبی برای شروع ورزشه. تو ماه رمضان بدن ما نسبت به احساس گرسنگی تحمل پیدا می کنه و ما میتونیم این عادت بدن رو بعد از ماه رمضان هم در خودمون نگه داریم و به معده مون یاد بدیم که حتما نباید حجم زیاد غذا رو بخوره تا احساس سیری بهش دست بده... . وقتی این کار رو کردیم حالا بهترین موقع برای شروع ورزش در کنار رژیم غذایی صحیحه. ما هیچوقت نمی تونیم به خودمون بگیم ورزشکار حرفه ای, وقتی رژیم غذایی درستی نداریم. اصلا ورزش بدون رژیم غذایی بی فایده است... . ما هرچقدر هم بریم سنگین ورزش کنیم وقتی رژیم خوبی نداشته باشیم نمی تونیم تناسب اندام خوبی بدست بیاریم.

تو این چند سال اخیر که گاه گاهی باشگاه بدنسازی میرفتم همیشه دوست داشتم بدن و اندام متناسب و فیت داشته باشم. اما به خاطر دانشگاه و امتحانات هیچوقت نشد اونطوری که دلم میخواد ورزش کنم یا رژیم بگیرم. تا قبل از اینترنی به مدت حدود دو سال باشگاه میرفتم . اون باشگاهی که میرفتم اوایل دستگاه ورزش هوازی مثل تردمیل یا دو چرخه ثابت نداشت واسه همین همه هیکلهای گنده تو باشگاه , عضلانی ولی با شکمهای آویزون و برآمده بود! چیزی که اصلا من ازش خوشم نمی اومد...  اون چند ماه آخر دو تا دوچرخه ثابت خریدن آوردن که اون هم غیر از من کسی بهش اعتقاد نداشت و فقط من ازش استفاده می کردم. اما عجب تاثیری داشت! تو حدود یکی دو ماه من ده کیلو باهاش وزن کم کردم و خیلی برای فیت شدنم خوب بود! اما حیف که  هم رژیم خوبی نداشتم و هم ما خونمون رو عوض کردیم و دیگه نتونستم باشگاه برم واسه همین عضلاتم رو هم با چربی ها از دست دادم و لاغر موندم! (فکرکنم تو پستهای قدیمی ام به لاغر شدنم اشاره کرده بودم) تا اینکه بعدا به مرور با غذا خوردن و ورزش نکردن دوباره وزنم زیاد تر شد... .تو این مدت هر چند ماه که سرم خلوت بود یا استرس درس و امتحان کم بود باشگاه میرفتم و با شروع مشغله رهاش میکردم... .

دو روز پیش دوباره تو باشگاه بدنسازی اسم نویسی کردم. اما این بار مصمم ام که دیگه یه چیزی از توش دربیام و به فیتنس برسم. تو این باشگاه محله جدیدمون هم متاسفانه تردمیل وجود نداره! یه دوچرخه ثابت درب و داغون وجود داره که من نمیتونم اونجوری که میخوام باهاش ورزش کنم. واسه همین دیگه منتظر باشگاه نشدم. امروز رفتم منیریه و یک دو چرخه ثابت خریدم . انشالله سعی دارم ورزش هوازی رو که لازمه سوزوندن چربیه تو خونه انجام بدم و زدن وزنه رو تو باشگاه.

تو این چند روز تعطیلی عید فطر سعی کردم تو اینترنت درباره صحیح ورزش کردن سرچ کنم تا بتونم علمی ورزش کنم. تو سایت یوتیوب به یک کانالی برخوردم که اطلاعات خیلی خوبی رو درباره بدنسازی ارایه کرده بود. اگه تو یوتیوب سرچ کنید "بدنسازی طبیعی" میتونید ویدیو های این کانال رو ببینید. من حدود پنجاه تا از ویدیو هاشو دیدم و خیلی اطلاعاتم درمورد ورزش بدنسازی اضافه شد.

امیدوارم ورزش کردن جزیی از سبک زندگی ما ایرانیها بشه و بتونیم اثرات مفید ورزش کردن رو در زندگی هامون ببینیم.

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 23:37 ] [ الف ]
About

اگر میخواهی بعد از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد، یا کاری کن که قابل نوشتن باشد...

ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﻭﺑﻼﮒ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻭﻣﺎﻩ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﺭﺳﺎﻧﯽ ﻧﺸﺪ ﺩﻭ ﺣﺎﻟﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ، یا ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭﺑﺎﻗﯽ ﺷﺘﺎﻓﺘﻪ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺁﺩﺭﺱ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﯼ ﻭﺑﻼﮒ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﺩﻭﻡ ﺣﺘﻤﺎ ﻗﺒﻠﺶ ﺍﻃﻼﻉ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
Blog Custom