دیشب وقتی رفتم باشگاه همه (مامان، بابا و داداشم) خونه بودند. وقتی برگشتم خونه هرچی زنگ زدم کسی درو باز  نکرد... زنگ زدم خونه. صدای زنگ خوردن تلفن تا پشت در میومد اما نه کسی تلفن رو جواب داد و نه در رو باز کرد... زنگ زدم به بابام ، گوشی رو بر نداشت...  زنگ زدم به مامانم اون هم برنداشت! زنگ زدم به داداشم گفت پشت فرمونم نمیتونم صحبت کنم دوباره زنگ زدم قطع کرد! ای بابا؟! چه خبر شده؟! دوباره زنگ زدم داداشم این بار گوشی رو برداشت داد دست داییم. پرسیدم مامان کجاست؟ گفت مامانت و داداشت با ما داریم میریم بدرقه خاله هات که دارن میرن کربلا. مامانت هم تو یه ماشین دیگه نشسته با ما نیست. گفتم پس بابا کو؟! گفتن تو خونه است دیگه!

یادم افتاد قبل از ابنکه برم باشگاه بابام تو اتاق لحاف رو کشیده بود رو سرش خوابیده بود... پس چرا درو باز نمی کرد!؟ نگران شدم... دوباره زنگ در و زدم، به خونه و به موبایلش زنگ زدم اما باز هیچ خبری نشد!  خدایا اتفاقی واسش نیفتاده باشه...  در خونه رو محکم کوبیدم اما خبری نشد... همسایه اومد بیرون ببینه چه خبره. قضیه رو گفتم گفت من با کارت میتونم بندازم لای در باز کنم... گفتم من کارت ندارم. بنده خدا رفت کارت عابربانکش رو آورد . انداخت نتونست... منم هی در میزدم اما انگار نه انگار... داییم زنگ زد گفت تامل نکن ، درو بشکونید. در خونمون خیلی محکمه گفتم بذار یه بار دیگه کارت رو امتحان کنم... کارت اعتباری همسایه داغون شد اما در باز نشد... همسایه هم رفت آچار بیاره...  

تو همین اوضاع یهو دیدم در باز شد... بابام با چشمای قرمز و خواب آلود و موهای پریشون دروباز کرد! قیافه بابامو که دیدم خیلی خوشحال شدم. اما خیلی شاکی گفتم بابا کجایی؟! ما بیست دقیقه است داریم درو میکوبیم و زنگ میزنیم چرا درو باز نمی کنی؟! ما گفتیم خدایی نکرده اتفاقی... الان همه نگرانتن... گفت خواب بوده و اصلا صدایی نشنیده... رفتم تو اتاق دیدم با صدای رادیو خوابیده بوده. با صدا خوابیدن ، مغز رو نسبت سایر صداهای اطراف غیرحساس می کنه و فرد با صدای بلند هم ممکنه از خواب بیدار نشه...

امروز صبح که پا شدم دیدم یک پیامک واسم اومده. متن پیام رو خوندم، یکی از من درمورد اتفاق دیشب عذرخواهی کرده! شمارشو نگاه کردم، دیدم بابامه! خیس عرق شدم... شرمنده شدم... داغون شدم ... نشستم گریه کردم... زنگ زدم با لحن ناراحت گفت سلام... من از اتفاق دیشب خیلی ناراحت شدم... گفتم بابا من چاکرتم و عذر خواهی کردم و ... 

الان منتظرم بیاد خونه تا دست و پاشو ببوسم و ازش معذرت خواهی کنم. نابودم کردی ای جوانمرد...

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 11:43 ] [ الف ]

چرا پارانویید نباشم وقتی کاسب میخواد سرت کلاه بزاره و جنسشو بهت بندازه... وقتی ملت تو رانندگی به هم فرصت نمیدن و فقط میخوان مسیر خودشونو باز کنن به قیمت خطر درست کردن برای بقیه... وقتی همه جا عشق و محبت مرده و برای همه چی یک ارزش مادی گذاشته میشه... وقتی تو زندگیهای مشترک این همه طلاق و خیانت و خباثت هست و هیچکس خوشبخت نیست... وقتی آدمهای به ظاهر موفق هم اوضاشون خوب نیست و یه جای کارشون بدجور میلنگه... وقتی ظاهر ها تمیز و باطنها کثیفه... وقتی احساس میکنی به هیچکس نمیتونی اعتماد کنی... وقتی میبینی همه دارن میدوند که جا نمونن... وقتی بی فرهنگی تو دونه دونه رفتارهای فردی و اجتماعی بیداد می کنه... وقتی غیر از دروغ از دهنها چیزی بیرون نمیاد... وقتی نسل آینده رو که تو این فضا دارن تربیت میشن رو تصور می کنم...

چرا پارانویید نباشم؟! به چی دلخوش باشم؟! من کجا رو میخوام بگیرم؟! من هم باید همرنگ جماعت شم ؟! من چطور تعامل داشته باشم؟! بعضی از دوستان گفتند پست قبلی انرژی منفی میده , دلیلش خوراک منفی ایه که از جامعه میگیرم...  برای تک تک این جملاتی که نوشتم خاطره های تلخ دارم که نخواستم بنویسم ... واقعا یه الگوی مناسب زندگی نمیبینم مخصوصا برای زندگی های مشترک...

 

پ ن :
پارانویید: بدگمانی، شکاکیت و بی اعتمادی 

[ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 ] [ 18:11 ] [ الف ]

فردا سالروز تولد منه . دیگه وقتی آدم از یک سنی که میگذره براش روز تولد اونقدرا هم خوشحال کننده نیست. اتفاقا ناراحت کننده است. مخصوصا وقتی آدم درجا بزنه... . الان حدود یک ماهه که برای نوشتن در وبلاگ بی انگیزه ام. فقط یک پست در مورد مرتضی پاشایی گذاشتم که باید میگذاشتم چون واقعا متاثر شدم از رفتنش...

همیشه تو این  چند سال عمری که از خدا گرفتم هرسال که می گذشت به  خودم می گفتم خب خداروشکر تو این سال یه پیشرفتی داشتم... علوم پایه بودم، شدم استاژر، بعد شدم اینترن و الان هم دارم طرحم رو میگذرونم... این مسیر درسی رو مثل یک سرسره براحتی گذروندم .یعنی در واقع راه و انتخاب دیگه ای به جز گذروندن این دوران نداشتم. و غیر از درس هیچ مسئولیت دیگه ای هم بر عهده ام نبود. اما الان دیگه دارم به انتهای این سرسره میرسم. جایی که احساس می کنم اگر نجنبم ، متوقف میشم و وارد یک زندگی روتین بدون پیشرفت میشم. از اینجا به بعد سرسره نیست، سربالاییه! چون مسئولیت و بار مضاعفی رو هم باید به دوش بکشم. توقعات از یک پزشک با یک دانشجوی پزشکی خیلی فرق می کنه. الان باید پول دربیاری، مسئول و پاسخگوی بیماران باشی، پس انداز کنی، شاید تشکیل خانواده بدی و با این همه باید ادامه تحصیل هم بدی... اینجا دیگه کار سخت میشه و مسیر پیشرفت کُند! 

 این که باید زندگی رو پیش برد گاهی ذهنم رو رگیر می کنه. چرا باید این مسیر رو رفت؟ چرا این همه سختی؟ چقدر دیگه باید جلوتر رفت؟ به کجا باید رسید؟  ارزش در زندگی به چیه؟ اگه از مسیر لذت نبریم در آینده از خود مقصد هم لذت می بریم؟...  نمیدونم. فقط خداروشکر میکنم و به خودش توکل میکنم. خدایا راضی ام به رضای تو. خودت بهم قدرت فهم و درک پیداکردن مسیر درست زندگی رو بده و بهم بفهمون که تو اون مسیری که خودت دوست داری قدم بردارم. 

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 23:18 ] [ الف ]
امروز متاسفانه "مرتضی پاشایی" عزیز که از سرطان معده رنج می برد ، به رحمت خدا رفت... خواننده محبوبی که همه ما با آهنگهاش خاطره داریم. من چند تا از آهنگهاش رو همیشه هر وقت دلم میگرفت و یا در شرایط سخت قرار میگرفتم گوش میدادم و الان هم گوش میدم... مخصوصا آهنگ "نگران منی" که درباره خداوند متعاله و چندتا از صفات خدارو توش بر می شمره... . این آهنگ آدم رو آروم میکنه... 
چقدر خوبه که آدم وقتی میمیره بین مردم محبوب باشه. چقدر خوبه که تشییع جنازه آدم پرشور باشه... .چقدر خوبه که آدم یاد نیک از خودش بجا بگذاره... .چقدر خوبه که آدم وقتی مُرد مردم ازش به نیکی یاد کنند... خوش بحال مرتضی پاشایی که اینجوری رفت... اما حیف ، خیلی زود بود...
خدایا بحق خودت ، مرتضی عزیز رو مورد رحمت و آمرزش فراوان قرار بده. آمین رب العالمین  
[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 16:1 ] [ الف ]
دیشب رفته بودم هیات محله قدیممون ,قمربنی هاشم. من از وقتی نوجوان بودم تو دسته این هیات شرکت میکردم. حسن این هیات سوای داشتن نظم و انضباط و مداح و خرج نذری خوب اینه که شده پاتوق بچه محلهای قدیمی که از اون محله رفته اند. بچه ها سالی یکبار تو محرم خودشون رو به هیات میرسونن تا دوباره دور هم جمع بشن و از احوال همدیگه خبردار... .
اینکه رفتم هیات قمر هم خودش قصه داره. از حدود دو ماه پیش یکی از بچه محلهای قدیمی (مسعود) که الان تو محله جدیدمون هم با ماست گفت که دوست داره شب عاشورا بره هیات قمر بنی هاشم. من گفتم تو دعا کن اگر من بتونم قبل از محرم ماشین بخرم حتما خودم میبرمت. خلاصه تو این دو ماه این رفیق ما هر وقت همدیگه رو میدیدیم یاد قول و قرارمون میکرد و اوایل دعا میکرد که من ماشین بخرم بعد هم اینکه ماشینم خراب نشه تا بتونیم با هم بریم هیات... . قرار بود امشب که شب عاشوراست بریم اما امشب خودشون نذری دارن لذا دیشب که شب تاسوعا بود رفتیم. البته اوج تجمع دوستان قدیمی در هیات قمر، ظهر عاشوراست . دیشب خیلی ها نبودند.
خلاصه دیشب خیلی به ما خوش گذشت. خیلی خوشحال شدم که بچه محلهای قدیمی رو دوباره از نزدیک دیدم. البته خیلی ها رو که میشناسم, باهاشون سلام علیک ندارم و صحبت نمیکنم اما همینکه می بینمشون خوشحال میشم که حالشون خوبه و سلامت اند. از بچه ها که خبر میگیرم میبینم از پارسال تا حالا , یکی کارشو عوض کرده, یکی ازدواج کرده, یکی بچه دار شده, یکی رفته خارج و خلاصه همه درگیر زندگی اند و خداروشکر که همه سالم و سرحال اند.البته خبر دار شدم یکی از بچه ها متاسفانه دچار انسداد روده شده و در بیمارستان بستریه. انشالله به زودی خوب بشه و ار بیمارستان مرخص شه...
انشالله تا محرم سال دیگه هم زنده باشیم و دوباره دوستای قدیمی رو از نزدیک ببینیم. 
[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 9:26 ] [ الف ]

بعضی وقتها یه اتفاقاتی تو زندگی ما میفته که اولش فکر میکنیم بدبیاری آوردیم اما یه حکمتهایی پشتش خوابیده که ما نمیدونیم... حدود سه هفته پیش بود که دستگاه عابربانک, کارت منو خورد! من هیچ تقصیری تو ضبط شدن کارتم نداشتم , دستگاه هنگ کرده بود... . چند روز بعدش که رفتم کارتمو از شعبه اون بانک پس بگیرم ,برگشتنی از اتوبان حقانی رد شدم. چشمم به تابلوی خروجی بزرگراه به طرف کتابخانه ملی افتاد! گفتم یه سر برم ببینم چه خبره.

اون روز تو کتابخانه ملی ثبت نام کردم. وقتی وارد سالن مطالعه اش شدم دیدم به به! ملت درسخون همه اینجا جمع اند! حتی یک میز خالی پیدا نکردم که بنشینم پشتش درسمو شروع کنم... . به کتابهای بعضیها که نگاه میکردم بنظر آشنا میومد! خیلی از پزشکها اونجا دارن واسه امتحان رزیدنتی درس میخونن! دیدن همرشته ای هایی که هدفشون با هدف من شبیهه باعث ایجاد روحیه و انگیزه در من میشه. قرار گرفتن تو جو مطالعه و رقابت , باعث بهتر خوندن و افزایش ساعات مطالعه میشه. امیدوارم ازین به بعد بتونم بهتر درس بخونم...

[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 8:30 ] [ الف ]

فردا عید سعید قربانه. عید قربان آدم رو یاد حضرت ابراهیم (ع) می اندازه. پیامبری که علاوه بر مقام نبوت, به مقام امامت هم نایل شده شده بود... . در قرآن به بعضی از کارهای حضرت ابراهیم اشاره شده که کمی من رو به فکر فرو میبره. اون قضیه ای که ابراهیم نبی(ع) تبر به دست میگیره و بتها رو می شکونه. بتهایی که ساخته و پرداخته مردم بود و در واقع جزو اموال مردم بود. با اینکار حضرت ابراهیم دو تا سوال به ذهن من خطور میکنه. اول اینکه اون بتها صاحب داشت و آیا شکسته شدن اونها توسط حضرت ابراهیم, به نوعی تعرض و تجاوز به اموال دیگران محسوب میشه؟! آیا حضرت ابراهیم مشمول الذمه دیگران نشده و "حق الناس" بر گردنش نیست؟ آیا مردم اون روز به حضرت ابراهیم نگفتند که ما رو به خودمون واگذار که این مسائل به تو ارتباط نداره؟

یک داستان دیگه مشابه همین موضوع در قرآن هست . داستان حضرت موسی که با حضرت خضر همراه شد و شکسته شدن کشتی توسط حضرت خضر رو دید و علت اینکار رو با تعجب پرسید . در پایان داستان حضرت خضر دلایل کارهاش رو برای حضرت موسی توضیح داد. در این داستان هم این سوال پیش میاد که تعرض به کشتی دیگران مجاز هست؟ هرچند که شکسته شدن کشتی به نفع صاحب اون بود و باعث شد که کشتی خسارت دیده و ناسالم توسط پادشاه اون مملکت به یغما نره... .

سوال دومی که از داستان حضرت ابراهیم به ذهنم میرسه اینه که حضرت ابراهیم یک تنه در برابر اعتقاد مردم بلند شد و بتها رو شکوند. بتهای مردمی که اکثرا بت پرست بودند و درواقع اکثریت جامعه رو تشکیل میدادند و حضرت ابراهیم و پیروانش در اقلیت بودند. در این موضوع، دموراکسی (به معنای رای اکثریت) با حق و حقیقت در تقابل قرار میگیره. آیا همیشه رای اکثریت به معنای صحیح بودن اون رای هست؟ داستان اقوام دیگری که در قرآن ذکر شده مثل قوم لوط و ... هم که اکثریت مردمش گمراه بوده اند هم تابع همین مساله است... . آیا انتخاب اکثریت مردم به معنای بهترین انتخابه؟ یک پاسخی که به این سوالات هست اینه که حضرت ابراهیم و خضر (ع) پیامبر بودند و معصوم. و اونها بهتر از مردم جامعه فکر میکردند و حق و حقیقت رو بهتر می شناختند و چنین رفتار و افکاری از طرف آنها علاوه بر اینکه عمل صالح بود, احساس وظیفه و عمل به دستوراتی که خداوند به آنها محول کرده  نیز بود.

پاسخ به این دو سوال میتونه نقش مهمی در جهت گیری ما در مسائل و اتفاقات زندگی روزمره ما و مخصوصا در "امر به معروف و نهی از منکر" داشته باشه...

[ شنبه دوازدهم مهر 1393 ] [ 22:6 ] [ الف ]

امروز با ماشینم با یه موتوری تصادف کردم. خدا خیلی رحم کرد که صدمه شدیدی بهش وارد نشد... . اصلا چشمم از رانندگی ترسید... .ماشین من بیمه است اما بنظر من بیمه در جرح و صدمه های شدید نمیتونه از آدم حمایت بکنه. چون گاهی مبالغ دیه خیلی بیشتر از مقدار پرداخت بیمه است... .

خدا رو شکر این تصادف ما بخیر گذشت. من همون روزای اول یه صندوق صدقات کوچک از مسجد محلمون گرفتم و گذاشتم تو داشبرد و هروقت سوار ماشین میشم یه مقداری پول توش میندازم. این رو میخوام به عنوان یک عادت تو خودم جا بندازم. گاهی چشم نظر مردم هم میتونه باعث بلا و گرفتاری واسه آدم بشه که صدقه میتونه در این مورد هم رفع بلا کنه. قربانی کردن هم میتونه بلاها رو دور کنه. من همون روز اول که ماشینو گرفتم یه خروس کشتم.... .با این همه باز بلا دامان مارو گرفت... .

کلا ماشین داشتن سوای خطر تصادفاتی که داره خرج زیادی هم داره. من همه هزینه هایی که واسه ماشین میکنم رو ثبت میکنم, از خرید دستمال کاغذی و سی دی بگیر تا کارواش و پمپ بنزین... . یکی دو ماه دیگه هم یک برآورد هزینه میکنم تا ببینم از لحاظ اقتصادی ماشین داشتنم به صرفه تر از زمانی که نداشتم هست یا نه. فکر نکنم به صرفه باشه . هزینه های تعمیر و نگهداری ماشین زیاده .مثلا با همین تصادف امروز , کلی خسارت متوجه ماشین شده که باید براش هزینه کنم... .اگر هزینه ها خیلی زیادتر از حد انتظارم باشه شاید ماشینو بفروشم.

[ پنجشنبه دهم مهر 1393 ] [ 23:28 ] [ الف ]

چهار سال پیش که تازه گواهی نامه گرفته بودم یکبار خواستم پشت فرمون ماشین پدرم بنشینم اما ایشون اجازه ندادند... چون اون زمان ماشینمون یک شرایطی داشت که اگر من خدایی نکرده تصادف می کردم ضرر سنگینی متوجه خود ماشین و هم صاحب ماشین (پدرم) میشد... . همون روز با خودم عهد کردم که دیگه پشت فرمون ماشین ایشون نشینم و هرگز تقاضایی هم در این مورد نکنم. به خودم گفتم انشالله خودت ماشین میخری و پشت فرمان ماشین خودت می شینی... . از وقتی فارغ التحصیل شدم و درآمد پیدا کردم همیشه تو حساب کتایهای خرجم به فکر این بودم که پولهامو جمع کنم تا بتونم یه ماشین بخرم. بنظرم هرچقدر دیرتر رانندگی رو شروع میکردم هم دیرتر راه ها و آدرسها رو یاد میگرفتم و هم جرأت و شهامت رانندگی رو از دست میدادم. اوایل شروع رانندگی که دوره ناشی گری هست ، نیازمند وقت و حوصله است و بهترین زمان برای اینکار برای من همین الانه ... 

امروز اولین ماشین خودمو خریدم! از حدود یک ماه پیش که یه کم پولهام بیشتر شد, چشمم دنبال یه ماشین خوب تو قیمت متناسب با بودجه ام بود. من دنبال یه ماشین دست دوم بودم چون بنظرم ماشین صفر تو مدت یکسال افت قیمت خیلی بیشتری پیدا میکنه تا یک ماشین کارکرده. همچنین مشکل من تجربه کم رانندگیمه که ممکنه یک ماشین صفر رو بسرعت، از کار افتاده کنه...! تنها مشکل ماشین کارکرده اینه که نمیدونی حالش چطوره و چقدر ممکنه برات خرج بتراشه... . اگه تو انتخاب اینجور ماشینها دقت بکنیم و خوبشو پیدا کنیم , به زحمت و خرج تعمیر نمی افتیم و با یه هزینه کم، سود زیادی می بریم. بنظر من نیازی هم نیست پول گزافی رو برای خریدن ماشین هزینه کنیم چون در پشت چراغ قرمز و ترافیک های سنگین شهر تهران, پیکان و بنز هیچ فرقی با هم ندارند؛ سرعت کم, دود زیاد, اعصاب داغون!

تا حالا این جمله که "این ماشین دست یه خانم دکتر بوده و باهاش مطب می رفته و بر می گشته" رو شنیدید؟! من که زیاد شنیده بودم ولی ندیده بودم، اما این ماشینی که خریدم دقیقا یه همچین ماشینیه! ماشین یه خانم دکتر! ماشین خوبیه اما خط و خش رو بدنه اش زیاد داره که البته با خانم بودن صاحب قبلیش تناسب داره...خب من هم چون اوایل کارمه ممکنه یه هنرنمایی هایی روش انجام بدم و چندتا خط دیگه به نقش و نگارهاش اضافه کنم! من اصلا این ماشینو برای همین خریدم! دستم راه بیفته...

من این ماشینو از تو اینترنت پیدا کردم. سایتهای خیلی خوبی هستند که برای ماشینهای فروشی مردم آگهی میدن مثل سایت "با ما" و "تخت گاز". اینها امکانات سرچ هرنوع ماشینی رو بر اساس بودجه شما و نوع و سال تولید خودروها دارن و براحتی میشه یه ماشین خوب توش پیدا کرد... این ماشینی که خریدم ماشین تمیزیه. کلا این مدل ماشین هم خوبی هایی داره هم بدی... خوبیهایی که داره نسبت به قیمتش برای من راضی کننده است ولی امروز یه کم که رانندگی کردم باهاش , متوجه یک عیبهایی توش شدم. الان نگرانم برام خرج بتراشه... .فردا برای معاینه میبرمش نمایندگی. انشالله به جز تنظیم موتور و دیاگ و اینجور مسایل خرج بیشتری نتراشه... .

 خدا رو شکر می کنم که به یکی از خواسته های چندین ساله ام رسیدم. امیدوارم چرخش برای من بچرخه و بجز خیر، چیزی ازش بهم نرسه انشالله.

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 20:58 ] [ الف ]

امروز صبح بلافاصله بعد از اینکه ازخواب بیدار شدم دچار دردشدید و اسپاسم تو عضلات بین دنده ای سمت چپ بدنم شدم, درست روی اون قسمتی از دنده ها که روی معده رو می پوشونه... . من تا حالا هیچ مریضی رو ندیده بودم که چنین جایی از بدنش دردبگیره و خودم هم تاحالا چنین دردی رو تجربه نکرده بودم. درد طوری بود که با کمترین حرکت بدن حتی نفس کشیدن دچار درد و اسپاسم شدید میشدم و آه و ناله میکردم... بعد از نیم ساعت دیگه تحمل نیاوردم رفتم درمانگاه. پزشک اورژانس اونجاهم تاحالا چنین چیزی ندیده بود! منو با آمبولانس اعزام کرد بیمارستان.

امروز اولین باری بود که تو عمرم بهم آنژیوکت و سرم وصل شد! و البته اولین باری که بستری شدم. تو بیمارستان ازم آزمایش گرفتند و نوار قلب و سونوگرافی و گرافی قفسه سینه همه نرمال بود. چند تا هم آمپول بهم زدند اما هیچ فرقی در مقدار درد ایجاد نشد. دردی که هر چند دقیقه بصورت ناگهانی میگیره و بعد از چند ثانیه ول می کنه و با حرکات بدن تشدید میشه طوری که فقط باید بصورت طاق باز و بدون حرکت دراز بکشم تا درد نکشم... . با همکاران محترم طب اورژانس و جراح به این نتیجه رسیدیم که علت اسپاسم عضلات دنده ها احتمالا مشکل معده است که باعث تحریک اونها میشه... . منو ترخیص کردند اما هنوز بهبود خاصی در دردهام ایجاد نشده.هرچند دقیقه یه قلقلک اساسی بهم میده... . مادرم میگه قولنج کردی منم باهاش موافقم. دیشب کولر روشن بود و هوای خونه سرد... من هم نسبت به هوای سرد حساسم... .

امروز داشتم به این فکر میکردم که اگه خدا بخواد عذابی به آدم بده چنان دردی میفرسته که هیچ دوا دکتری واسش افاقه نمیکنه... باید این درده رو بکشی تا زمانش بگذره و خلاص شی... .

[ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ] [ 20:54 ] [ الف ]
About

اگر میخواهی بعد از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد، یا کاری کن که قابل نوشتن باشد...

ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﻭﺑﻼﮒ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻭﻣﺎﻩ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﺭﺳﺎﻧﯽ ﻧﺸﺪ ﺩﻭ ﺣﺎﻟﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ، یا ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭﺑﺎﻗﯽ ﺷﺘﺎﻓﺘﻪ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺁﺩﺭﺱ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﯼ ﻭﺑﻼﮒ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﺩﻭﻡ ﺣﺘﻤﺎ ﻗﺒﻠﺶ ﺍﻃﻼﻉ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
Blog Custom