X
تبلیغات
دفترخاطرات
چهارماه صبر کردن برای اینکه تو سایت ثبت نام طرح، جاهایی غیر از سیستان و بلوچستان باز بشه هیچ نتیجه ای نداد و درنهایت مجبور شدم به این سیاست مسخره وزارتخونه تن بدم که: „پسرهای مجردی که طرح دارن باید مثل سربازی برن جاهای دور و پرت!„ این جمله، جوابی بود که یکی از مسئولین وزارتخونه به من داد! من نمیفهمم انگار پسر مجرد بی صاحابه ولی متاهل نه!  
دیگه بیشتر از این نمیتونستم برای شروع طرحم صبر کنم. رفتم تو سایت طرح و یکی از دانشگاهای سیستان و بلوچستان رو انتخاب کردم و چند روز پیش رفتم خودم رو معرفی کردم... داخل شهر تو مسیرهایی که رفت و آمد داشتم از مردم اونجا در مورد امنیت و خشونت در اون منطقه پرس و جو کردم و جوابهایی بعضا متناقض شنیدم. بعضیا میگفتن اینجا امنه امنه...، بعضیا گفتن شبی نیست که اینجا درگیری نباشه و سعی کن شبا بیرون در نیای... بعضی ها هم گفتن درسته که درگیری و اختلافات هست ولی اینا بین خود مردم و اقوام اونجاست و کاری با ما غریبه ها ندارن و ... . درهر صورت اگر این شنیده هارو هم بگذاریم کنار، قضیه گروگانگیری اخیرسربازها تو مرز سراوان رو که خودمون دیدیم رو نمیشه دست کم گرفت...دیگه خودمونو سپردیم به خدا و دست تقدیرش... 
انشالله بتونیم به درستی به مردم این خطه از کشورمون خدمت کنیم‌.
[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 18:5 ] [ الف ]
امروز سالروز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیهاست. بنظرم دراین ایام سوگواری برای ایشان ، نباید به برخی از توهینهایی که درمورد ایشون صورت گرفته مثل سیلی خوردن، اشاره کرد چون جلوه خوبی نداره و خیلی هم ناراحت کننده است‌. برای درک بهتر، مثلا فکر کنین به مادر خودتون یکبار چنین توهینی شده باشه. شما خوشتون میاد که هروقت کسی شمارو دید این مسئله رو دوباره یادآوری کنه وبگه: فلان روز که به مادرت چنان توهینی شد ، ما خیلی ناراحت شدیم! بنظرم اون طرف بدتر ناراحت میشه نه خوشحال از ابراز همدردی ما ...
بنظرم ما بهتره در ایام عزاداری به رشادتها و جوانمردی های آن بزرگواران بپردازیم تا به صورت ظاهری مصائب و توهینهای روا شده به آنها ...‌ ما گاهی انگار خوشمون میاد که دنبال یه چیز ناراحت کننده بگردیم و با یادآوری اون خودمون و دیگران رو ناراحت کنیم و گریه بندازیم و بعد اسمشو بگذاریم « ثواب». نوشتن این پست وقتی به ذهنم رسید که پیامکهای زیادی درمورد این مناسبت دریافت کردم که متنهای دردآوری داشتند...
انشالله عزاداری همه مردم در این روز، مورد قبول حضرت حق واقع بشه. آمین
[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 15:55 ] [ الف ]

دیروز سومین سالگرد تولد این وبلاگ بود. سال وبلاگی و سال شمسی جاری که گذشت ، سال خوبی برای من نبود. سختی ها و تلخی های زیادی بر من گذشت. مهمترینش پایان نامه  ام که شش ماه درگیرش بودم و استرس و ناراحتی زیادی رو بخاطرش متحمل شدم٬ طوری که هنوز اثراتش رو در خودم حس می کنم.  خداروشکر که بالاخره تموم شد و وارد دنیای کار شدم... البته در این مورد هم بخاطر تاخیر در شروع طرحم بازهم با یک توقف مواجه ام... در حوزه کار  تجارب زیادی رو اعم از روابط کاری، اجتماعی و اقتصادی کسب کردم. فهمیدم که جامعه ما خیلی بیرحم تر از اونیه که فکرشو میکردم. همه مجبورن که کلاه خودشون رو سفت بچسبن تا باد نبره، و اگر هم برد، کلاه دیگری رو بردارن بذارن رو سرخودشون یا از همون کلاه رو سر دیگران، سواستفاده کنن...  درمورد خودم این که گاهی اسیر استثمار پیمانکار های بی انصاف و سواستفاده گر شدم و ... .

در طول این سال پر مشقتی که گذشت همش به این فکر میکردم که این بدبیاری های من برای چیه؟ چه حکمتی پشتش خوابیده؟ من چه درسی باید از این اتفاقات بگیرم؟ میدونستم در این تلخی ها باید دنبال نشانه هایی  برای خودم بگردم... بعداز فارغ التحصیلی با آدمهای زیادی در محلهای کارم یا حتی بصورت اتفاقی آشنا شدم. همیشه با هر آدم جدیدی که آشنا میشدم، از خودم میپرسیدم که آشنایی با این فرد چه نقشی میتونه در سرنوشت من داشته باشه؟ من چه یادگیری و برداشتی میتونم از این افراد داشته باشم .اما بنظرم مهمترین دستاوردی که از  مشکلات امسال  نصیبم شد، خودآگاهی و شناخت هرچه بیشتر خودم بود. این سختیها به من فهماند که چند منی هستم! 

طبق سنت هرساله در سالگرد تولد وبلاگم، یک set point دیگه باید بگذارم. در ست پوینت امسال باید بگم که : امروز ۲۴ اسفند ۹۲. اینجانب الف . درحال حاضر در یک کمپ مرکز درمانی در استان خوزستان هستم... 

انشالله سال پیش رو سال بهتری برای من و همه مردم باشه. سالی سرشار از گشایش، بهروزی، سلامتی و پر رزق و روزی... 

[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 15:13 ] [ الف ]

[ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ] [ 22:57 ] [ الف ]

چند روز پیش با داداشم رفتیم یه موبایل بخریم. وارد یه مغازه بزرگ و شیک موبایل و لپ تاپ فروشی شدیم و موبایل مورد نظرمون رو خواستیم. فروشنده که یه آدم به ظاهر محترم و متشخص بود موبایی که میخواستیم از پشت ویترین درآورد به ماداد. گفتیم اگه میشه روشنش کنین تا کیفیت دوربینشو امتحان کنیم. گفت نمیشه. اگر روشنش کنم از آکبندی درمیاد. ما میدونستیم فقط همون نوع گوشی رو میخوایم، گفتیم ما این نوع مدل موبایل رو میخوایم ولی نه این یکی رو . یه دونه از جعبه پلمپ شده برای ما بیار. گفت نه. ما ازجعبه پلمپ شده به کسی نمیدیم. خودمون گوشی هارو از جعبه در میاریم امتحان میکنیم میگذاریم تو ویترین. و تا ویتیرینی هارو نفروشیم جعبه جدید باز نمی کنیم. گفتیم پس چی کار کنیم؟ گفت اگر همین گوشی رو می پسندید من روشنش کنم و بهتون بدم. مطمئن باشید که هیچ مشکلی نداره. ما هم یه نگاه به ظاهر محترم و مودب طرف کردیم و بنظرمون اومد که میشه به حرفاش اعتماد کرد... گوشی رو روشن کرد و ازش خریدیم...

تو خونه یه فایل به این گوشی جدید بلوتوث کردیم. گوشی رو گشتیم تاببینیم کجاش ذخیره شده. دیدیم کنار اون فایلی که خودمون فرستادیم چند تا فایل دیگه و عکس خانوادگی هست! جعبه گوشی رو چک کردیم دیدیم یه فاکتور فروش دیگه واسه چهار ماه پیش توش هست! تازه فهمیدیم گوشی دست دوم بوده! به شماره خریدار قبلی که تو فاکتور بود زنگ زدیم و کاملا متوجه شدیم که این گوشی چه زمانی برای اولین بار فروخته شده و چه مدتی دست صاحب قبلیش بوده و چه زمانی و با چه قیمتی به این موبایل فروشیه فروخته شده...  با اعصاب خورد و خیلی شاکی برگشتیم تا پس بدیم...  به فروشنده شکایتمون رو گفتیم و فایلهای بلوتوث رو نشونش دادیم . گفتیم شما اصلا اجازه روشن کردن گوشی رو به ما نمیدادی و میگفتی از اکبندی درمیاد ولی به ما گوشی دست دوم دادی؟! اما طرف اصلا قبول نمی کرد و تازه یک چیزای دیگه ای هم میگفت که مثلا من میتونستم گوشی رو ریست کنم و بهتون بدم!!  دیدیم تازه بدهکار هم شدیم! فاکتور فروش و اطلاعاتی که از گوشی میدونستیم رو رو کردیم... طرف قاطی کرد، فاکتور رو گرفت مچاله کرد انداخت سطل آشغال و با دادوبیداد و بددهنی می خواست که ادعای مارو رد کنه... خلاصه دیدیم انگار حرف حالیش نمیشه ما هم دادو بیداد کردیم و بالاخره گوشی رو پس دادیم و کل پولمون رو پس گرفتیم...

چند روزه دارم به این فکر می کنم که ما به کجا و چه راهی داریم کشیده میشیم؟! حالا این فقط یک نمونه اش بود... تو هر معامله ای که پا میذاریم همه دارن دروغ میگن... همه جا دروغ و نیرنگ... همه جا لقمه حرام... همه دنبال پر کردن هرچه بیشتر جیب خودشون به بهای کلاه گذاشتن سر این و اون .... این چه فرهنگیه ... این دیگه چه جورشه...؟!

انشالله خدا بهمون غضب نکنه و  آخر و عاقبت همه مون رو ختم به خیر کنه...

[ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 ] [ 19:31 ] [ الف ]
ﺟﺪﻳﺪﺍ ﺗﻮ ﻓﻴﺴﺒﻮﮎ ﻳﮏ ﭘﻴﺞ ﺯﺩﻳﻢ ﻭ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎﯼ ﻗﺪﻳﻤﯽ  ﻣﺤﻠﻪ ﻗﺒﻠﻴﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﻴﮑﻨﻴﻢ. ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﻳﮏ ﭘﺎﺗﻮﻕ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻣﺤﻠﻬﺎﯼ ﻗﺪﻳﻤﯽ ﺭﺍﻩ ﺑﻨﺪﺍﺯﻳﻢ ﻭ ﺗﻮﺵ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻣﺸﺘﺮﮎﻤﻮﻥ ﺑﮕﻴﻢ ﻭ ﺑﻨﻮﻳﺴﻴﻢ ﻭ ﻋﮑﺲ ﻭ ﻭﻳﺪﺋﻮ ﺑﮕﺬﺍﺭﻳﻢ... ﺍﻳﻦ ﺧﻴﻠﯽ ﺧﻮﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﻧﻴﻢ ﺩﻭﺭﺍﺩﻭﺭ ﺑﺎ ﻫﻤﺪﻳﮕﻪ ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎﺷﻴﻢ. ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﻓﮑﺮﻡ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﭘﻴﺠﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﮐﻤﯽ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﮐﻤﮑﺎﺭ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ.   
[ چهارشنبه نهم بهمن 1392 ] [ 10:52 ] [ الف ]

هر آدمی در زندگیش به نقاطی میرسه که باید درش تصمیم بگیره. تصمیم گیری هایی مهم برای تعیین افق زندگی پیش رو . دیگه داره زمان چنین تصمیم گیری هایی برای من فرا میرسه. تا حالا که درگیر درس بودیم و در آرزوی فارغ التحصیلی و شروع به کار... ولی تازه پنجره های جدیدی به روی من باز شده و باید انتخاب کنم که چه مسیری برای بقیه زندگیم اتخاذ کنم .

میخواستم بلافاصبه بعد از فارغ التجصیلی طرحم رو شروع کنم اما وقتی به سایت ثبت نامش مراجعه کردم دیدم که برای من ( و کلا پسرهای مجرد) فقط مناطق زابل و زاهدان و ایرانشهر برای انتخابُ بازه. واسه همین انتخاب نکردم و منتظر هستم که جاهای بهتری رو برای ما باز کنن تا بتونیم انتخاب کنیم . از طرفی برای گرفتن پروانه مطب نیازمند شروع طرح هستم. لذا از لحاظ کاری فعلا وضعیت پایداری ندارم و بالتبع اون درامدی که دلم میخواست رو درنمیارم...

اما این تنها دغدغه این روزهای من نیست. مسئله انتخاب مسیره. چندتا راه برای ادامه دارم: یکی اینکه بزنم تو کار و پول دربیارم تا بتونم یک آب باریکه مطمئن دست و پا کنم و به محض اینکه به چنین شرایطی رسیدم برم دنبال گرفتن تخصص. بطوری که در طی چهارسالی که دانشجوی تخصص هستم کمتر دغدغه مالی داشته باشم.البته رسیدن به این آب باریکه حدود سه تا پنج سال زمان خواهد برد... . یک راه دیگه اینه که بیخیال آب باریکه بشم و از همین الان بخونم واسه تخصص و انشالله در سال نود و چهار امتحان بدم... . یک راه دیگه اینه که بیفتم دنبال یک رویایی که در زمان دانشجویی داشتم و اون ادامه تحصیل در خارجه. آخه من چند سال در دوران نوجوانی کلاس زبان رفتم و همیشه تو مدرسه و دانشگاهُ بیس خوبی تو درس زبان داشتم واسه همین حیفم میاد که چنین استعداد و توانایی رو  بی ثمر بگذارم... البته این راه خیلی پرپیچ و خم و طاقت فرساست . خیلی هایی که می دیدم برای این هدف تلاش کرده اند ناکام مانده اند... .

 فعلا که منتظر شروع طرحم هستم و تا اینکار محقق نشه همچنان دارم از بی ارادگی رنج میبرم. بعد از شروع طرح باید تکلیفم رو باخودم روشن کنم و هدفم رو مشخص کنم تا بتونم در راه اون هدف انگیزه و اراده کسب کنم. خدایا کمکم کن...

[ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ] [ 22:33 ] [ الف ]
با سلام
این پست جهت شرکت در مسابقه وبلاگ نویسی دکتر احمدی است.

پستی که در مسابقه شرکت داده شده در فرمت و قالب شرح حال یک دانشچوی پزشکی است که شامل شکایت اصلی بیمار(chief complaint) ،تاریخچه بیماری حاضر(present illness) ، سوابق بیماریهای قبلی(past medical history) و معاینه بالینی (physical examination)  تشخیص افتراقی (differential diagnosis) و بحث در مورد بیماری(Grand round) است.

به این لینک تشریف بفرمایید: http://lookingback.blogfa.com/post/98


[ سه شنبه هفدهم دی 1392 ] [ 0:19 ] [ الف ]

شما تا حالا بختک روتون افتاده؟! چند شب پیش بعد از مدتها بختک رو دوباره تجربه کردم. همونطوری که میدونید بختک یا همون فلج خواب (Sleep Paralysis) در يكي از مراحل خواب اتفاق مي افته. اينكه در مغز ، قبل از اينكه راههاي عصبي مربوط به حركت عضلات فعال بشن ، راههاي عصبي مربوط به بيدار و هوشيار شدن فعال ميشن و آدم احساس مي كنه كه بيداره و يه چيزهايي رو ميشنوه (كه عمدتا توهم شنوايي هستن) ولي نمي تونه تكون بخوره يا جواب بده و حرف بزنه...

چند وقت پيش كه بختك رو تجربه كردم در ارتفاعات و در شرايط هايپوكسي (كاهش اكسيژن درمحيط) بودم. بنظرم اومد كه بختك مي تونه خيلي شبيه لحظات احتضار و دم مرگ باشه يا يه چيزي شبيه وقتي كه يك مريض توحالت شوك هموديناميكه . در همه اين لحظات لااقل اگر بافت مغز در اثر كمبود اكسيژن، نمرده باشه در حالت هايپوكسيه.  تو اون لحظات شايد آدم  تاحدودي هوشيار باشه و شايد بفهمه و بشنوه كه چه اتفاقاتي داره دورو برش ميفته (مثل چيزي كه در بختك اتفاق ميفته) ولي نتونه حركتي از خودش نشون بده و ارتباطي با اطرافش برقرار كنه. اين كه در همون ساعات اوليه مرگ كه آدم رو در قبر ميگذارن ، براش تلقين ميخونن هم شايد برگرفته از همين حقيقت باشه!

البته همه اينها حدس و گمانهاييه كه در مورد بختك به ذهن من ميرسه و لازمه كه براي امتحان اين فرضيه، دست كم يك عده اي برن در حالت احتضار و رو به موت قرار بگيرن و سعي كنن كه بعد از يك سلام و احوالپرسي كوچيك با جناب عزراييل سريع با ايشون خداحافظي كنن و برگردن به دنياي خودمون و تعريف كنن كه در حالت احتضار چه حالاتي براشون گذشته...

[ دوشنبه نهم دی 1392 ] [ 22:20 ] [ الف ]
uدر ادامه ماجراجویی های شغلی که دارم این روزها تجربه می کنم، یک روز هم پزشک کشیک پیست اسکی شدم! این بهانه ای شد تا برای رسیدن به مسیر پیست، بعد از سالها دوباره تلکابین سوار شم و از دیدن مناظر کوهستانی و برفی لذت ببرم. در خود پیست هم، دیدن اسکی بازی از نزدیک، بر صفای محفل میفزود! مریضهایی که بهم مراجعه می کردند بیشتر مریضهای ترومایی (ضربه خوردگی) بودند یا کسایی که به خاطر کاهش غلظت اکسیژن در ارتفاع 4000 متری ،دچار تنگی نفس و سردرد میشدند. خداروشکر مریض اورژانسی آنچنانی نداشتیم... شب رو باید در هتلی که در پیست بود سپری می کردم. فکر می کردم که تنهایی تو هتل، شب خسته کننده ای رو سپری خواهم کرد ولی با سایر مهمانان هتل، یک شب نشینی دوستانه همراه با بازی بیلیارد داشتیم که خیلی بهمون خوش گذشت. 

هرچند این روزها دارم تجربه های زیادی رو در زندگی اجتماعی و کاریم کسب می کنم و به قولی دارم ماجراجویی می کنم ولی واقعیتش اینه که کار کردن در شرایط سخت و با امکانات محدود مثل قطار یا پیست اسکی، سختی هایی داره که باعث میشه آدم قید اینجور کارها رو بزنه و به دنبال کارهای بی دردسرتر بره.در اینجورکارها تا وقتی مشکلی پیش نیاد، همه چی خوبه و داره بهت خوش میگذره ولی ناگهان یک اتفاق بد و یک مریض بدحال، هرچی کیف کرده بودی از دماغت بیرون میاره، چون مسئولیت در برابر جون آدمها مسئولیت خیلی سنگینیه و استرس زیادی رو به آدم تحمیل می کنه. این رو وقتی فهمیدم که نصفه شب در قطار یه یک مریض اورژانسی برخوردم ولی امکانات لازم برای رسیدگی بهش رو در اختیار نداشتم. همه همراهان بیمار و خدمه قطار چشمهاشون به دستهای من بود اما من با اینکه تشخیص صحیح رو برای بیمار داده بودم ولی غیر از اقدامات اولیه احیا، کار درمانی خاصی نمی تونستم براش انجام بدم. خدا روشکر که به سرعت به یک ایستگاه رسیدیم و بلافاصله مریض رو اعزام کردیم. به قول یکی از دوستان، با این اتفاق اون یه ذره پولی هم که می خواستند بهم بدند، حلال حلال شد! و گرنه که پول مفت بود!

در نهایت به این نتیجه رسیدم که باید مثل بقیه، دنبال کارهای آسون و بی دردسر باشم. اینکه اینچنین کارهایی طرفداران کمی دارند هم بی دلیل نیست! ناشی از همین سختی ها و استرس هاییه که در اونهاست...

[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ] [ 19:42 ] [ الف ]
About

اگر میخواهی بعد از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد، یا کاری کن که قابل نوشتن باشد...

ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﻭﺑﻼﮒ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻭﻣﺎﻩ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﺭﺳﺎﻧﯽ ﻧﺸﺪ ﺩﻭ ﺣﺎﻟﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ، یا ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭﺑﺎﻗﯽ ﺷﺘﺎﻓﺘﻪ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺁﺩﺭﺱ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﯼ ﻭﺑﻼﮒ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﺩﻭﻡ ﺣﺘﻤﺎ ﻗﺒﻠﺶ ﺍﻃﻼﻉ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ