امسال اولین عیدنوروزی بود که لحظه سال تحویل خونه نبودم. طبق برنامه ای که با پزشکهای اورژانس ریخته بودیم من از بیست و هشت اسفند تا امروز صبح کشیک اورژانس بودم.پزشکی که قرار بود امروز صبح بیاد و کشیک رو از من تحویل بگیره, با هواپیما میومد و با دوساعت تاخیر از زمان تحویل به شهر میرسید.ایشون به من گفته بود که من هم برای برگشت, هواپیما بگیرم که وقتی ایشون رسید , من با همون هواپیما برگردم تا از لحاظ زمانبندی تحویل کشیک مشکلی پیش نیاد. من هم همینکاررو کردم.

دیشب هرچی به این همکارمون زنگ زدم که بگم من هم پرواز دارم و سریع خودتو برسون گوشیش خاموش بود. امروز هم هرچی زنگ زدم باز خاموش بود. من دیدم که ایشون دیر کرده و من دارم از هواپیما جا میمونم. اما تو اورژانس هم مریض داشتیم و نمیخواستم همینجوری ول کنم و بیام. زنگ زدم به سوپروایزر و گفتم من باید برم. گفت به رییس بیمارستان بگو. رییس بیمارستان هم تو اتاق عمل بود و در دسترس نبود. مونده بودم چیکار کنم. استرس داشتم که از پرواز جا بمونم. تو همین حال و فکر درگیر, تند تند هم مریض میدیدم... .

خلاصه اون همکار محترم با تاخیر اومد. من هم به سرعت خودمو به فرودگاه رسوندم. اما مسولین فرودگاه گفتند که دیر رسیدم دیگه کارت پرواز صادر نمیشه و هواپیما آماده پروازه! شرایطم رو گفتم بهشون و اینکه باید کشیک رو به یکی از مسافرین همین پرواز تحویل میدادم و ... . گفتند تنها کسی که میتونه اجازه بده خود آقای خلبانه. با بیسیم به ایشون اطلاع دادند و ایشون هم موافقت کرد. خدا خیرش بده اگر اجازه نمیداد الان باید با اعصاب ناراحت برمیگشتم بیمارستان... کلا جاموندن از حرکت ,خیلی حس بدی داره...

الان دارم این پست رو از تو هواپیما مینویسم. داشتم با خودم این فکر رو میکردم که الان که به پرواز رسیدم و خیالم راحته , دیگه نباید به علل و باعث و بانی این دیر رسیدن فکر کنم!؟ من اگه به هواپیما نمیرسیدم اون وقت چه کسی رو بیشتر سرزنش میکردم!؟ خودم رو به خاطر این که اورژانس رو ول نکردم سرزنش نمیکردم!؟ اورژانس زیاد شلوغ نبود و مریض بدحال هم نداشتیم. دارم از خودم میپرسم که چرا با اون استرس و فکر درگیر, من تازه داشتم تند تند مریض هم میدیدم؟! که یه وقت صدای مریضا درنیاد؟!

وقتی به اون همکار محترم گفتم دیر اومدی و من دیرم شده, برگشت گفت خب میرفتی! از خودم میپرسم یعنی میشد همینجوری ول کنم و برم!؟ شاید با پانزده دقیقه زودتر رفتن اتفاق خاصی نمیفتاد... .البته معلوم نبود اون همکارمون کی میرسه شاید دیرتر میومد... بهر حال گاهی فکر میکنم من دیگه زیادی احساس مسولیت میکنم و این باعث میشه مثل امروز, خودمو گیر بندازم... .

[ سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 12:13 ] [ الف ]

یکسال دیگه از عمر این وبلاگ گذشت. اگر بخوام این سال رو در یک کلمه خلاصه کنم, "بلاتکلیفی" واژه متناسب با حال و روز من در این سال بود. محل طرحم رو جوری انتخاب کردم که بیتوته کامل نباشم و بتونم حداقل نصف بیشتر ماه رو تهران باشم و برای رزیدنتی درس بخونم. و این باعث شد قید درامد و پول دراوردن رو به بهانه درس خوندن بزنم... اما متاسفانه نتونستم در حد قابل قبولی درسام رو بخونم و آمادگی کسب کنم. همیشه دو سه روز قبل از رفتن طرح و تا چند روز بعد از برگشتن , حال و هوای خوب درس خوندن رو نداشتم و نمیتونستم تمرکز کنم.

از طرفی دچار احساس "تنهایی" شدم که شیوع زیادی در این سن و سال و در این مقطع زمانی, برای بچه های پزشکی و طرحی داره. خیلی هامون وقتی به اواسط طرح میرسیم بیشتر احساس تنهایی میکنیم و بیشتر به ازدواج فکر میکنیم. شاید یکی از دلایلش کسب درامد و یه ذره مستقل شدن باشه... اما این هم عاملی شد برای درس نخوندن من. از چند ماه پیش تا همین اوایل اسفند درگیر خواستگاری رفتن و جستجوی مورد مناسب برای ازدواج بودیم. اما شرایط من شرایطی نبود که هرکسی بتونه قبول بکنه. این که بخوام سال آینده, بعد از اتمام طرح, کار رو تعطیل کنم و فقط درس بخونم و اینکه معلوم نیست چه رشته ای و در کدوم شهر قبول بشم و اینکه حقوق ماهانه رزیدنتی کمه و این روند تا چهارسال ادامه داره... این شرایط, تصمیم گیری رو برای هر خانواده ای سخت می کرد و البته من رو برای ازدواج دودل و مردد!

دوست داشتم امسال رو اگر خوب درس نخوندم حداقل بتونم وقتم رو صرف یافتن مورد مناسب برای ازدواج بکنم تا اون احساس "درجا زدن" رو که در پستهای قبلی بهش اشاره کردم رو تجربه نکنم. چون میدونستم تا تب و تاب دوره نامزدی بیفته چندماهی طول میکشه و اون چندماه نمیشه درس خوند. پس چه بهتر اون چند ماه, همین چندماه پیش رو می بود تا بتونم از اواسط تابستون سال آینده بکوب درس خوندن رو شروع کنم.

.. در هر حال امسال نه خوب خوندم و نه خوب پول دراوردم و نه خوب زن گرفتم! البته اتفاقات خوب هم امسال داشتم مثل خریدن ماشین, کلاس زبان و تداوم ورزش و باشگاه که خیلی برای روحیه من خوب بود.

خب باز هم به رسم هرسال این لحظه رو به عنوان set point در زندگی وبلاگیم ثبت میکنم. اینجانب الف.در حال حاضر در کافی شاپ داخل کتابخانه ملی نشستم و دارم چای و بیسکویت میخورم و با موبایل, این پست رو مینویسم. امید دارم تو این فرصت کم باقی مانده تا امتحان دستیاری, بخونم و بتونم آمادگی بهتری کسب کنم...

[ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 20:1 ] [ الف ]

امروز اتاقمونو خونه تکونی کردیم. تو کمدم پر از کتاب و جزوه و دفترچه یادداشتهای دوران تحصیل بود. من همیشه سر کلاس جزوه مینوشتم و تو بخشها و درمانگاه هم همیشه یه دفترچه یادداشت تو جیب روپوشم بود و نکات بالینی رو توش مینوشتم. بعد از فارغ التحصیلی گاهی بعضی ازین یادداشتها رو نگاه میکردم اما هیچوقت نتونستم بشینم از اول همه رو بخونم.آخه هرروز هم که یه جور کتاب خلاصه با رفرانس جدید درمیاد و من اونها رو میگیرم , دیگه وقت واسه خوندن یادداشتهای خودم نبود...

امروز تصمیم گرفتم جزوه ها و دفترچه یادداشتها و کتابهای تاریخ مصرف گذشته رو بیرون بریزم. بعضی ازین کتابها رو چند دور خونده بودم و خط خطشون رو میتونم تو ذهنم به یاد بیارم .مخصوصا کتابهای نکات برتر دکتر ایزدی که در دوران فیزیوپات و استاژری میخوندم. بنظرم این کتابها تو ایجاد base و پایه درسی خیلی لازم هستند. امروز کتابهای قدیمی رو ریختم بیرون و جاشون کتابهای جدید دکتر مجتبی کرمی رو گذاشتم تا واسه امتحان رزیدنتی بخونم. البته بعضی از جزوه ها مو نگه داشتم به عنوان نوستالژی! که چندسال دیگه واسه همکلاسیها رو میکنم...!

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 0:46 ] [ الف ]

امروز اولین دوره مسابقات فیزیک مردان قهرمانی کشور در فرهنگسرای بهمن برگزار شد و من هم برای تماشا رفته بودم. دیدن این همه ورزشکار حرفه ای بدنساز برای من خیلی جالب بود. خیلی دوست داشتم این ورزشکارها رو از نزدیک ببینم و بعضی از سوالهامو در مورد بدنسازی ازشون بپرسم. مهمترین سوالم هم در مورد نحوه کات کردن و به قولی سیکس پک کردن شکم بود.چون خودم خیلی وقته که میخوام اینکارو بکنم اما نمیتونم! متاسفانه من هیچ وقت نتونستم رژیم غذاییم رو بیشتر از چند روز ادامه بدم.

اون ورزشکارهایی باهاشون صحبت کردم ,بعضیهاشون از آمپول "سوما" برای اینکار استفاده کرده بودند بعضی ها هم که هزینه تهیه آمپول براشون سنگین بود ماهها بارژیم سخت اما طبیعی, تلاش کرده بودند تا به نتیجه رسیده بودند...همه شون متفق القول می گفتند که این رشته خیلی پرهزینه است و االبته درآمدزا ! اما اگر زرنگ نباشی و نتونی یک دکانی برای درامدزایی خودت ایجاد کنی همش ضرره و به قول خودشون حمالیه! البته خیلی ها هم فقط با عشق به این رشته، وارد میشن و هزینه میکنن... .

از لحاظ برگزاری مسابقه نکته مثبتش این بود که بلیط ها با شماره صندلی صادر شده بود و هرکس تو صندلی خودش می نشست اما تاخیر دوساعته تا شروع مسابقه باعث آزدگی خاطر شد. چون از ساعت هشت صبح, تو سرما اونجا بودم و قرار بود ساعت نه شروع بشه اما ساعت یازده برگزار شد... .باخودم گفتم صد رحمت به فوتبال که بازیهارو راس ساعت مقرر شروع می کنن! یه مورد عجیب دیگه این بود که وسط مسابقه یهویی گروه موسیقی سنتی اومد وسط استیج و شروع به نواختن اعصاب تماشاگران و ورزشکاران کرد... .یک مشکل دیگه این بود که ورزشکارها چندان از قوانین و نحوه فیگور گرفتن در رشته فیزیک مطلع نبودند و معلوم بود توجیه نشده بودند. همش یکی از داوران بهشون تذکر میداد که چیکار بکنن یا نکنن... .

واقعا داوری اینجور مسابقات کار مشکلیه. از نظر ما مردم عادی همه اون ورزشکارها خیلی خوب و تراشیده بودند و واقعا انتخاب بهترین کار دشواری بود. من سعی میکردم با تماشاچیهای اطرافم تبادل نظر کنم که کدوم ورزشکار از همه بهتره.هرکدوممون طرفدار یک ورزشکار خاص بودیم و اول شدنش رو پیش بینی میکردیم اما درنهایت یکی دیگه اول شد! معلوم شد دید ما با دید داوران خیلی فرق داشت... .

من خیلی به ورزش علاقه دارم. امیدوارم اگر بشه فعالیت پزشکی مرتبط با ورزش انجام بدم و برای جوانان و ورزشکاران مثمر ثمر باشم.

[ جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 23:0 ] [ الف ]

یکی از شو های تلویزیونی که چند ماه پیش از شبکه نسیم پخش میشد برنامه خندوانه بود که توسط رامبد جوان اجرا میشد. همون موقع تو یکی از نقدهایی که در مورد این برنامه نوشته شده بود, رامبد جوان رو با یک مجری  خارجی به نام Jimmy Fallon مقایسه کرده بودند . کنجکاو شدم ببینم جیمی فالن کیه و چه برنامه ای رو اجرا میکنه. از اونجا بود که با برنامهthe tonight show starring jimmy fallon آشنا شدم. این تاک شوی شبانه تلویزیونی از شبکه NBC پخش میشه و در کل دنیا مخاطبان بسیار زیادی رو جذب خودش کرده.

شهرت این برنامه به نظر من به خاطر اجرای خوب و هنرمندانه جیمی فالونه که خیلی خودمونی با مهمانهایی که هرشب به برنامه اش میان صحبت و شوخی میکنه. ایشون نویسنده ،خواننده، کومدین و بازیگر ماهری هم هست. همچنین یکی دیگه از عوامل شهرت این برنامه ،آیتم های خلاقانه و جذابی هست که توسط خود مجری یا مهمانهاش اجرا میشه. مثل مسابقه ها, نمایش ها, بازی ها, سرگرمی ها، مونولوگ ها و... . سوای همه اینها حضور آدمهای مشهور از جمله خواننده ها و بازیگران هالیوود وافراد معروفی مثل بیل گیتس و همسر رییس جمهور امریکا، باعث جذابتر شدن و کشاندن مخاطب پای تلویزیون میشه... .مهمانهایی که خیلی راحت و باجنبه و هماهنگ با مجری، به بازی ها و شوخی هایی که باهاشون میشه، تن در میدن و یک شب نشینی خوب و بامزه رو ایجاد می کنند... .

من خودم اپیزود های این برنامه رو هر از گاهی از یوتیوب دنبال میکنم. دیدن این برنامه علاوه بر ایجاد نشاط و خندیدن, برای تقویت زبان و آشنایی با زبان محاوره انگلیسی , بسیار عالیه. من سعی میکنم معنی لغات یا اصطلاحاتی  که نمیدونم رو از دیکشنری پیدا کنم... . امیدوارم برنامه های اینچنینی در شبکه های صداوسیمای خودمون هم تولید بشه.

[ دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 22:46 ] [ الف ]

امروز صبح که داشتم میرفتم بیرون, آینه بغل ماشینمو کف خیابون, کنار لاستیک عقب پیدا کردم! بنظر میرسید یک ماشینی که داشته از کنارش رد میشده زده بهش... اما اگر اینطور بود آینه باید بعد از شکسته شدن از سیمش آویزون میموند , نه اینکه سیمهاش هم پاره شده باشه و دومتر اون ورتر بیفته زمین ... هفته پیش هم زده بودند همون آینه رو شکونده بودند! تازه اون دفعه ماشین عمود بر خیابون پارک شده بود و هیچ ماشین گذری نمیتونست با آینه من تصادف کنه.مگر ماشینی که کنارش پارک کرده بود... گفتم احتمالا یکی میخواد اذیت کنه...! اگر هم تصادفی آینه رو زده اند ، حداقل یه عذرخواهی, پیامی, یادداشتی, شماره تلفنی... هیچی هم نذاشته اند! واللا وجدان هم خوب چیزیه...!

خلاصه خیلی عصبانی و ناراحت رفتم نمایندگی ماشین که آینه رو درست کنم. گفتن آینه و رنگش صدو بیست هزار تومن! دیدم ماشالله سر گردنه است! رفتم خیابون ملت آینه رو خریدم پنجاه و پنج هزار تومن. برگشتم محله خودمون برای رنگ کردنش. از یه نقاش پرسیدم گفت هشتاد هزار تومن میگیرم رنگ میکنم! گفتم یه وجب آینه دیگه چیه که... . جای دیگه رفتم گفت پنجاه تومن... گفتم گرونه. گفت برو رنگش رو بخر بیست تومن میگیرم رنگ میکنم... .رفتم رنگ خریدم . اما دیگه پیش اون نبردم. جای دیگه نشون دادم. گفت آینه رو کامل رنگ میکنم با پانزده هزار تومن!! گفتم دمت گرم! ولی من رنگشو خریدم. گفت پس با هفت تومن راضی ای؟ گفتم آره. و خلاصه آینه رو دادم رنگ کرد. به خودم گفتم اون هشتاد تومن نقاش اولی کجا و این هفت تومن این یکی نقاش کجا!! اون صدو بیست تومن نمایندگی کجا و اون پنجاه و پنج تومن خیابون ملت کجا... واللا انصاف هم خوب چیزیه...!

[ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 15:5 ] [ الف ]

امروز یک سیمکارت جدید خریدم و سیمکارت قدیمی ام رو گذاشتم کنار. سیمکارت قدیمی رو از ترم سه دانشگاه داشتم و خیلی ها تنها همین شماره رو از من دارند. اما اینکار من یک عللی داشت...

من از  یکی از برنامه های مسنجر موبایل استفاده میکنم که از شماره تلفن , به عنوان آیدی استفاده می کنه. با یک عده از آشناها، گروههایی در این نرم افزار تشکیل دادیم و با هم در ارتباطیم. اما اخیرا ناخواسته تو چند تا گروه دیگه عضو شدم! افرادی که اصلا نمیشناسمشون شماره منو تو گروههای دیگه عضو کرده اند! هیچکدوم از اعضای این گروهها هم همدیگه رو نمیشناسن! این گروهها بیشتر در مورد پزشکی هستند و اکثر اعضای اونها از کادر درمان! معلومه شماره ما رو از یه سازمان پزشکی یا یه جایی که قبلا توش ثبت نام کرده ایم و شماره دادیم, گیر آورده اند... . اما بنظر من این که بدون اجازه، ما رو تو این گروهها عضو کنند , غیر اخلاقیه و تعرض به حریم خصوصی ماست. اینکه عکس پروفایل ما و شماره ما, بدون اجازه, به اشتراک گذاشته بشه خیلی کار زشتیه و از همه بدتر اینکه این گروهها منصوب به کادر پزشکیه و افراد تحصیلکرده مسبب چنین اقداماتی هستند..!

یک مساله دیگه پیامهای تبلیغاتی بود که به موبایلم میومد. ریشه این پیامها هم باز مربوط به یک ارگان مرتبط با پزشکی بود. از تبلیغ دوره لیزر بگیر تا تور مسافرت به خارج... . فکر کرده اند پزشکها بواسطه درآمدشون, مشتری خوبی برای خرید محصولات اونها اند... من تو اوپراتور سیمکارتم دریافت پیام تبلیغاتی رو لغو کرده بودم اما این پیامهای مربوط به پزشکان همچنان میاد! شاید کسی دلش نمیخواد این پیامهای تبلیغاتی رو دریافت کنه ...به کی باید بگه؟!!

بنظرم درسته که ما برای دریافت پیامهای تبلیغاتی یا عضو شدن تو گروههای شبکه های مجازی، هزینه ای خرج نمیکنیم اما این نباید باعث بشه که اونها بدون اجازه, وقت و بی وقت, زنگ موبایل مارو به صدا دربیارن و حواس مارو پرت کنن و وقت مارو بگیرن... این یک کار غیراخلاقی و تعرض به حقوق آدمهاست. و باز هم متاسفم که از یک جای مربوط به پزشکی این پیامها میاد...

امروز سیمکارتمو عوض کردم چون به این نتیجه رسیدم که , اینکه شماره آدمو هیچکس نداشته باشه بهتر از اینه که هرکس و ناکسی شماره آدمو داشته باشه...باید ازین به بعد تو شماره دادن به افراد یا موسسات یا کلاسهایی که ثبت نام میکنم بیشتر دقت کنم. چه بسا اینها هم یک گروه شبکه مجازی تشکیل بدن و شماره آدمو بین افراد ناشناس به اشتراک بگذارن! جالب اینجاست که یه عده ای از اعضای این گروهها که اصلا نمیشناسمشون، شماره منو تو گوشیشون ذخیره هم کرده اند!! 

ای کاش فرهنگ "کسب اجازه" در ما جا بیفته...

[ شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 23:44 ] [ الف ]

یک رسمی که تو کشور ما واسه ازدواج هست اینه که پسر ، دختر رو انتخاب می کنه و به خواستگاریش میره. دختر باید منتظر باشه تا یکی بیاد خواستگاریش. حالا تا وقتی کسی نیومده خواستگاری مشکلی نیست اما وقتی یکی  میاد اما دختر رو نمی پسنده چی؟! بنظرم خیلی برای دختر و پدر مادرش گرون تموم میشه...
من برای این دخترا خیلی غصه می خورم ...

انشالله همه  پسر دخترای دم بخت یه همسر خوب و متناسب با سلیقه شون قسمتشون بشه...

[ شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ ] [ 22:55 ] [ الف ]

همه ما تو زندگیهامون شرایط سخت رو تجربه می کنیم. یکی از این شرایط برای من, کشیکهای اورژانسیه که باید تو طرحم بگذرونم. شیفتهای فشرده پشت سرهمی که باعث خستگی جسمی زیادی واسه من میشه.  در مورد سختیش همین بس که گاهی به این فکر میکنم که بهترین نعمتی که خدا به ما داده سلامتی نیست, بلکه "خواب" هست! (وجعلنا نومکم سباتا) چون فرصت خواب و استراحت کم هست.

تو این چند ماه که از طرحم گذشته بعضی ماههاش خیلی به من سخت گذشت مثل مهر و آبان... این سخت گذشتنها باعث ترس و وحشت من از رفتن به طرح شده بود. طوری که از چندروز قبل از رفتن, دچار استرس و ناراحتی و افسردگی میشدم... اما وقتی شیفتهارو میدادم و بر میگشتم به این فکر میکردم که انسان چه تواناییهای عجیبی داره که میتونه شرایط سخت رو تاب بیاره و بگذرونه... . تعجب میکردم که من چه توانایی دارم که با اینکه از لحاظ روحی بهم بد می گذشت اما تونستم تحمل کنم و درنهایت سالم برگردم! کم کم یاد این آیه قرآن افتادم که میگه "ان مع العسر یسرا" یعنی سختیها هرچقدر هم که زیاد باشن بالاخره میگذرند و بعدش آسانی و راحتی میاد... .

من برای اینکه بتونم سختی طرح رو تحمل کنم توجه خودم رو به یه چیزی معطوف می کردم و بهش امیدوار می شدم. یعنی به یه چیزی فکرمو مشغول می کردم تا زمان برام آسانتر بگذره مثلا به پدر و مادرم . اینکه مثلا وقتی برگردم فلان کار رو براشون انجام بدم یا نگران مریضی شون میشدم و زنگ میزدم خونه احوالشون رو میپرسیدم و با خودم عهد میکردم وقتی برگشتم خونه برای سلامتی شون فلان کار رو بکنم و خلاصه با این امید که برگردم و فلان کاررو بکنم هرماه رو به یک نحوی می گذروندم. اما این ماه اخیر (آذرماه) دیگه به این چیزا دلم رو خوش نکردم... فقط به این فکر کردم که همه چی , چه خوب و چه بد , "میگذره" . همونجوری که اوقات خوش تو خونه و کنار خانواده میگذره و بعدش باید برم طرح, همونجور هم خود طرح میگذره و دوباره برمیگردم پیش خانواده... . پس وقتی همه این سختیها میگذره پس چرا غصه بخورم و ناراحت باشم؟

به این نتیجه رسیدم که دیگه "منتظر" نباشم. این انتظاره که باعث سخت گذشتن زمان برای ما میشه. اینکه در شرایط خوب باشی و به این فکر کنی که چندروز دیگه باید بری طرح و دوری و شیفتهای سنگین رو تحمل کنی , باعث میشه اون شرایط خوب هم برات زهرمار بشه. و همچنین وقتی تو شرایط سخت طرح هستی و به این فکر میکنی که مثلا ای خدا فقط دو روز دیگه مونده تا کشیکهام تموم بشه و راحت شم... خود این هم باعث سخت گذشتن لحظات میشه... پس اصلا به رویدادهای پیش رو فکر نکنیم و منتظر اتفاقات خوب و بد نباشیم... همه این اتفاقات میان و میرن و ما جان سالم به در میبریم پس چرا اعصاب خودمون رو خورد کنیم!؟ پس بهتره "صبر" کنیم. اصلا یک رابطه تنگاتنگی بین گذر زمان و صبر هست .

اینکه میگن "در لحظه زندگی کن" هم یعنی همین... یعنی منتظر نباش! نه منتظر روزهای خوب و نه منتظر روزهای بد... همین الان ما، بهترین موقع ماست و همین الان بهترین روز ماست. پس از همین لحظه ها بهترین استفاده رو بکنیم. چه لحظه خوبی باشه و چه بد...

زمان رو از دست ندیم...

[ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ ] [ 14:36 ] [ الف ]

دیشب وقتی رفتم باشگاه همه (مامان، بابا و داداشم) خونه بودند. وقتی برگشتم خونه هرچی زنگ زدم کسی درو باز  نکرد... زنگ زدم خونه. صدای زنگ خوردن تلفن تا پشت در میومد اما نه کسی تلفن رو جواب داد و نه در رو باز کرد... زنگ زدم به بابام ، گوشی رو بر نداشت...  زنگ زدم به مامانم اون هم برنداشت! زنگ زدم به داداشم گفت پشت فرمونم نمیتونم صحبت کنم دوباره زنگ زدم قطع کرد! ای بابا؟! چه خبر شده؟! دوباره زنگ زدم داداشم این بار گوشی رو برداشت داد دست داییم. پرسیدم مامان کجاست؟ گفت مامانت و داداشت با ما داریم میریم بدرقه خاله هات که دارن میرن کربلا. مامانت هم تو یه ماشین دیگه نشسته با ما نیست. گفتم پس بابا کو؟! گفتن تو خونه است دیگه!

یادم افتاد قبل از ابنکه برم باشگاه بابام تو اتاق لحاف رو کشیده بود رو سرش خوابیده بود... پس چرا درو باز نمی کرد!؟ نگران شدم... دوباره زنگ در و زدم، به خونه و به موبایلش زنگ زدم اما باز هیچ خبری نشد!  خدایا اتفاقی واسش نیفتاده باشه...  در خونه رو محکم کوبیدم اما خبری نشد... همسایه اومد بیرون ببینه چه خبره. قضیه رو گفتم گفت من با کارت میتونم بندازم لای در باز کنم... گفتم من کارت ندارم. بنده خدا رفت کارت عابربانکش رو آورد . انداخت نتونست... منم هی در میزدم اما انگار نه انگار... داییم زنگ زد گفت تامل نکن ، درو بشکونید. در خونمون خیلی محکمه گفتم بذار یه بار دیگه کارت رو امتحان کنم... کارت اعتباری همسایه داغون شد اما در باز نشد... همسایه هم رفت آچار بیاره...  

تو همین اوضاع یهو دیدم در باز شد... بابام با چشمای قرمز و خواب آلود و موهای پریشون دروباز کرد! قیافه بابامو که دیدم خیلی خوشحال شدم. اما خیلی شاکی گفتم بابا کجایی؟! ما بیست دقیقه است داریم درو میکوبیم و زنگ میزنیم چرا درو باز نمی کنی؟! ما گفتیم خدایی نکرده اتفاقی... الان همه نگرانتن... گفت خواب بوده و اصلا صدایی نشنیده... رفتم تو اتاق دیدم با صدای رادیو خوابیده بوده. با صدا خوابیدن ، مغز رو نسبت سایر صداهای اطراف غیرحساس می کنه و فرد با صدای بلند هم ممکنه از خواب بیدار نشه...

امروز صبح که پا شدم دیدم یک پیامک واسم اومده. متن پیام رو خوندم، یکی از من درمورد اتفاق دیشب عذرخواهی کرده! شمارشو نگاه کردم، دیدم بابامه! خیس عرق شدم... شرمنده شدم... داغون شدم ... نشستم گریه کردم... زنگ زدم با لحن ناراحت گفت سلام... من از اتفاق دیشب خیلی ناراحت شدم... گفتم بابا من چاکرتم و عذر خواهی کردم و ... 

الان منتظرم بیاد خونه تا دست و پاشو ببوسم و ازش معذرت خواهی کنم. نابودم کردی ای جوانمرد...

[ سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ 11:43 ] [ الف ]
About

اگر میخواهی بعد از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد، یا کاری کن که قابل نوشتن باشد...

ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﻭﺑﻼﮒ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻭﻣﺎﻩ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﺭﺳﺎﻧﯽ ﻧﺸﺪ ﺩﻭ ﺣﺎﻟﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ، یا ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭﺑﺎﻗﯽ ﺷﺘﺎﻓﺘﻪ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺁﺩﺭﺱ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﯼ ﻭﺑﻼﮒ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﺩﻭﻡ ﺣﺘﻤﺎ ﻗﺒﻠﺶ ﺍﻃﻼﻉ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
Blog Custom