ﺍﻣﺸﺐ ﺗﻴﻢ ﻓﻮﺗﺑﺎﻝ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺟﺎﻡ ﺟﻬﺎﻧﯽ ۲۰۱۴ ﺷﺪ. .ﻣﻦ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯼ ﻣﻬﻢ و ﺗﻴﻤﻬﺎﻳﯽ ﺧﻮﺏ ﺭﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻨﻢ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎﻳﯽ ﮐﻪ دیروقت بود رو ندیدم. به نظرم آلمان حقش بود قهرمان بشه. تیمشون خیلی یکدست بود.اونها به برزیل هفت تا گل زدند و به پرتغال کریست رونالدو هم ۴ تا... .آلمانیها تیم با شخصیت و با فرهنگی بودند. هیچ کدومشون تو بازی خیلی خشن یا خیلی معترض به داور نبودند. هیچ کدومشون هم مدل موی عجیب غریب نداشتند. از بین بازیکنهای آلمان شوآین اشتایگر و کلوزه رو خیلی دوست داشتم... ولی آرژانتین حقش نبود فینالیست بشه چون همه بازیهارو با تک ماده قبول شده بود, مخصوصا تو بازی جلوی ایران! اونها اگه مسیی رو نداشتند خیلی زودتر با جام خداحافظی می کردند. 

ایران هم تو بازیهایی که انجام داد جلو آرژانتین خیلی خوب بازی کرد ولی  بازی با بوسنی چنگی به دل نمیزد. واقعیت اینه که ما تو فوتبال هیچی نیستیم... . مشکل ما بی برنامگی و عدم مدیریت ماست که فکر نمیکنم به این زودی تغییر مثبتی درش ایجاد شه.  با دیدن این جام جهانی به دو چیز غبطه خوردم. اول به حال اونایی که رفتن آلمان تخصص بخونن. دوم به خود ورزش فوتبال و فوتبالیستها که شغلشون همراه با تفریح, پول و شهرته ...

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 3:28 ] [ الف ]

دقیق یادم نمیاد... فکرکنم تابستون اون سالی بود که میخواستم برم اول دبیرستان, تو یک کلاس رزمی ثبت نام کردم. اون زمان تو باشگاه شهرک ما فقط دو تا کلاس رشته رزمی وجود داشت. تکواندو و فول کنتاکت. من تکواندو رو دوست نداشتم چون فقط از ضربات پا توش استفاده میشد که بنظر من کاربردی نبود. من میخواستم یه رشته ای رو یاد بگیرم که اگر خدایی نکرده با کسی دعوام شد هم بتونم بخوبی مشت بزنم هم لگد! واسه همین رشته فول کنتاکت رو انتخاب کردم. در مورد این رشته یه چیزایی از قبل میدونستم چون تو خانوادمون افرادی رو داشتیم که سابقه مقام کشوری در مبارزات این رشته داشتند... . کلا استعداد ورزشهای رزمی تو افراد خانواده ما هست... .

اون زمان تو رشته فول کنتاکت چند تا سبک جدید ایجاد شده بود و هر کدوم با یک پیشوند یا پسوند جلوی واژه "فول کنتاکت" از هم جدا میشد. در واقع اینها در عمل هیچ فرقی با هم نداشتند و مسابقاتشون عین هم بود. فقط اسم مجزا داشتند و هرکدوم واسه خودشون "رییس سبک" و دفتر دستک جداگانه راه انداخته بودند. واسه همین دنبال جذب ورزشکار و نیروی انسانی بیشتر برای سبک رزمی جدیدالتاسیس خودشون بودند. به همین خاطر تو ارتقای ورزشکارها و دادن کمربند رتبه بالاتر , زیاد سخت گیری نمی کردند... من تونستم تو مدت یک سال و نیم, کمربند مشکی بگیرم. البته نمیدونم تو رشته های دیگه مثل کاراته و تکواندو این پروسه چقدر ﻃﻮﻝ میکشه... فکرکنم شاید یه چند ماه بیشتر طول میکشه. 

هرچند من نسبتا زود در این سبک رزمی کمربند گرفتم اما این چیزی از ارزشهای نبوغ و استعداد من کم نمیکنه! جلسه اولی که تو کلاس شرکت کردم استاد گارد گرفتن و زدن یک نوع لگد به نام "low kick" رو بهم یاد داد.این یک لگد خیلی پرکاربرد در این رشته است. با ساق پات محکم میزنی رو ران پای حریف مقابلت. بعد استاد گفت حالا به من همین لگد رو بزن! منم خیلی راحت و حرفه ای عین خودش بهش زدم. با تعجب پرسید قبلا تکواندو کار میکردی؟! خیلی خوب زدی! منم گفتم نه! (و خیلی ذوق کردم... )

تو همون تابستون , بعد از حدود دو سه هفته از کمربند سفید رسیدم به کمربند زرد. بعد از حدود یک ماه امتحان دادم شدم نارنجی! (ارتقای کمربندها به این ترتیبه:سفید, زرد, نارنجی, سبز, آبی, قهوه ای, مشکی). تابستون که تموم شد  به هوای مدرسه باشگاه رو ول کردم. تابستون سال بعدش دوباره رفتم ثبت نام کردم. این بار همون روزای اول مجددا امتحان کمربند دادم و از کمربند نارنجی پریدم به قهوه ای! یعنی با اینکه تو اون مدت از باشگاه دور بودم اما با چند جلسه تمرین تونستم فنون رو در حد قابل قبولی اجراکنم... حدود چهارماه کمربند قهوه ای بودم و بعدش مشکی گرفتم! یعنی کلا سر جمع با حدود هفت هشت ماه باشگاه رفتن کمربند مشکی گرفتم!

البته این مساله ارتباط زیادی با اهدافی داره که برای ورزشکاران در هر کمربند تعریف شده. یعنی تا قبل از کمربند قهوه ای و مشکی هدف اصلی تمرین و ملاک ارتقای کمربند, یادگیری صحیح اجرای فنون و کسب مهارت در این زمینه است نه انجام مبارزه. واسه همین چون من حرکتها رو خوب میزدم زود کمربند میگرفتم... یک چیزی که در مورد حرکات رزمی خیلی مهمه و باعث زیباتر شدن اجرای ضربات میشه استیل بدنه. یعنی باید استیل گارد گرفتن و استیل ضربه زدن خیلی خوب تو بدن ورزشکار بنشینه. اختلاف در استیل ورزشکارهاست که باعث افتراق سطحشون میشه. شما گارد گرفتن یک ورزشکار کمربند سفید رو با یک کمربند مشکی مقایسه کنید. مهمترین فرقی که دارند همین استیل و وضعیت قرارگیری بدن و تعادل و توازن بین اندامهای بدنشونه. این یک خصوصیتی بود که از اول در من خوب بود. یعنی وقتی بدون بستن کمربند ضربه هارو اجرا میکردم میکردم کسی فکر نمیکرد که مثلا من کمربند زرد باشم. فکر میکردند که کمربند سبز باشم...

. بنظرم استعداد من بیشتر تو هنرهای رزمی نمایشی بود تا مبارزه.عاشق فرمهای ووشو بودم. یکبار سی دی آموزشی یکی از فرمهای ابتدایی ووشو رو خریدم وطی یک هفته, یک فرم سی ثانیه ای رو فقط با تمرین جلوی تلویزیون و عقب و جلو زدن ویدیو یادگرفتم... در عوض از مبارزه اصلا خوشم نمیومد. هرچند گاهی تو باشگاه مارو مبارزه می انداختن و مجبور بودم حداقل از حیثیتم دفاع کنم! اما من عینکی بودم و چشم ضعیف , مانع پیشرفت در مبارزه بود. واسه همین من هیچوقت تو مسابقات رینگی شرکت نکردم... من رزمی رو تا اواخر دوم دبیرستان ادامه دادم و بعد به خاطر درس رها کردم. اگر فرصت کنم در آینده دوباره رزمی کارکنم حتما دنبال یکی از این دوتا رشته رزمی نمایشی میرم ؛ ووشو سبک تالو  یا هنر رزمی Capoeira به این دو رشته علاقه زیادی دارم.

حالا چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم این بود که امروز یهو یاد استاد رزمی مون افتادم. ایشون بنیانگذار اون سبک از فول کنتاکت بودند. گفتم تو اینترنت سرچ کنم ببینم بعد از این همه سال خود ایشون و سبکشون در چه حالی اند. دیدم ایشون هم مثل من وبلاگ مینویسن و اهل مطالعه و ادبیات و فیلم و ... هستند! ابعادی از شخصیت ایشون که تو باشگاه اصلا جلوه نمی نمود... ایشون خیلی آدم دوست داشتنی بودند. آدم راحت, مهربان , خوش قلب , پر انرژی و خوشتیپ که از وبلاگشون معلومه همچنان همونطور باقی مونده اند. فکر نمیکنم اگه خودمو بهشون معرفی کنم منو بشناسن اما حتما خواننده و پیگیر وبلاگشون خواهم بود...

[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 15:49 ] [ الف ]

امروز بعد از ده سال دوباره رفتم کلاس زبان! من از تابستونی که پنجم دبستانم تموم شد تا آخر دوم دبیرستان بطور مستمر کلاس زبان میرفتم. اما با شروع سوم دبیرستان به بهانه درس و کنکور و دوری مسیر تا مدرسه جدید, کلاس زبان رو رها کردم. اون زمان کتاب ما سری کتابهای lets go و ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﯼ  Headway بود و من تا سطح upper intermediate پیش رفته بودم. ما هر کتاب headway رو تو سه تا پنج ترم سه ماهه میخوندیم یعنی هر کتاب یک سال و بیشتر طول میکشید! اون زمان کتابهای interchange تازه مد شده بود ولی من اﺻﻼ ازاین کتاب یا کتابهای مشابهش خوشم نمی اومد علت اصلیش هم عکسهای کتابها بود که تبدیل به نقاشی شده بود... بنظر من نمیشه یک زبان دیگه ای رو یاد بگیری ولی از فرهنگ اون زبان, چیزی به وجودت راه ندی... سانسور عکسها و تبدیل اونها به نقاشی باعث میشه آدم احساس نزدیکی کمتری با مردم اون فرهنگ بکنه. این چیزیه که هنوز هم تو کتابهای زبان موسسات مختلف, داره اتفاق میفته... اما headway خیلی دست نخورده تر بود و من ازین لحاظ خیلی دوستش داشتم. اون زمان اینترنت و فیلم زبان اصلی مثل الان در دسترس نبود و تنها راه ارتباط ما با فرهنگ مردمی که زبانشون رو میخوندیم عکسهای کتاب زبانمون بود با نوارهای صوتیش... و این خیلی برای من مهم بود... .

امروز که دوباره تو کلاس زبان نشستم فهمیدم که زمان چه به راحتی میگذره... همکلاسی های من بچه های دبیرستانی اند! من هم ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺑﻴﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ کلاس میرفتم. اما من الان نسبت به این همکلاسیها بزرگتر و درواقع غریبه ترم. وقتی اینها رو میبینم به این فکر میکنم که من هم یک زمانی مثل اینها بودم و تفکرات و دغدغه هام متناسب با این سن وسال بود اما الان خیلی فرق کرده ام... .

کلاس زبان رفتن من در این ترمی که ثبت نام کرده ام موقتیه. چون هنوز تصمیم قطعی نگرفتم که برنامه آینده ام چیه. فعلا هدفم یادآوری دروس زبانیه که قبلا خوندم و اینکه حضور در کلاس زبان باعث تقویت مکالمه ام بشه. بنظر من مهمترین مهارتی که باید در کلاس زبان بدست آورد مکالمه است و در واقع مدینه فاضله زبان, وقتیه که رفتی تو یه کشور دیگه و میتونی براحتی با مردمش ارتباط برقرار کنی...

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 22:39 ] [ الف ]

دیروز رفته بودیم پارکینگ چیتگر. پارکینگی که هر جمعه برای خرید و فروش ماشین, به روی مردم بازه. دیروز من به مفهوم "قسمت" و قضاوقدر ایمان آوردم. ما دو بار ماشین دلخواهمون رو پیدا کردیم و پای معامله رفتیم ولی هر دو بار به فسخ انجامید. یک بارش به خاطر فقط ١۵ هزار تومن پول بود!! واقعا اگر خدا نخواد و قسمت نباشه, هیچ چیزی نصیبمون نمیشه... البته بنظرم این منوط به اینه که واقعا چقدر به خدا توکل کنیم و از اون بخواهیم. ما برای یکی از بستگان ماشین میخواستیم. کسی که آدم خوب و باخدایی هست. کسی که  تو اتفاقهای پیشین زندگیش مثل مسکن و ازدواج و ... خدا بهترینها رو واسش رقم زده.ما ایمان آوردیم که تو ماشین خریدن هم خدا کمکش خواهد کرد و یک ماشینی که به مصلحتش خواهد بود انشالله نصیبش خواهد شد. چون وقتی معامله این دو تا ماشین بهم خورد, بعدش فهمیدیم که هم از نظر قیمت و هم کیفیت ممکن بود ضرر بکنیم...

در مورد پارکینگ چیتگر و معامله ماشین چندتا تجربه به دست آوردم که ممکنه به دردتون بخوره: 

١-اولا اینکه مثل ما بلند نشید صبح اول وقت برید چیتگر! سعی کنید حدود ساعت ٢-٣ بعدازظهر برید. چون صبح قیمتها بالاست و هرچی به آخر وقت میرسیم قیمتها میاد پایین... . 

٢- سعی کنید ماشین رو از دست بخرید نه از دلال! منظور از "دست" یعنی کسی که ماشین رو به مدت طولانی در دست داشته و مصرف میکرده و حالا میخواد بفروشه.چون اون بیشتر زیر و بم ماشین رو میشناسه و قیمت منصفانه تری رو هم پیشنهاد میده. دلالهای بیشماری اونجا هستند که ماشین رو اخیرا به قیمت ارزانی خریده اند و آمده اند که گرانتر بفروشند. باید سعی کنید گیر اینها نیفتید. راه شناختن دلال هم چند تا راه ساده است؛ بپرسید چندوقته ماشین دستشه؟ اگر زیر سه ماه بود یعنی دلاله. ماشین رو گرفته یه دستی سر و روش کشیده آورده بفروشه. البته بعضی هاشون زرنگتر تشریف دارن. اینها ماشین رو دیروز خریده اند ولی سند رو به نام خودشون نزده اند. وقتی ماشین رو به شما فروختند, سند رو از مالک قبلی مستقیما به نام شما میکنن. به همین راحتی چندصدهزار تا میلیونها تومن یک روزه سود می کنن! راه شناختن اینها هم ساده است! بپرسید پس صاحب اصلی که سند به نامشه کو؟!؟ دلاله میگه این ماشین مال پدر زن یا شوهرخاله یا یکی از فامیلهاشونه که نمیتونسته بیاد و این دلال ماشین رو آورده که بفروشه. ممکنه یه وکالتی چیزی هم از مالک قبلی گرفته باشه که رو می کنه... یکی دیگه از راههای شناسایی دلال اینه که چندتا ماشین رو کنار هم پارک کرده و رو همشون تو برگه آچار مشخصات ماشینو نوشته..وقتی هم ازش درمورد ماشین میپرسی, اطلاعات لازم رو نداره و خودش هم به اون برگه ها نگاه میکنه تا یادش بیاد ماشین چی بوده! 

٣- اون پارکینگ خیلی بزرگه و سایه بان نداره و آفتاب سوزان باعث میشه مثل من دچار آفتاب سوختگی بشید. لذا از پوشیدن آستین کوتاه خودداری کنید. یک نکته باریکی در این آفتاب سوختگی هست! دلال های محترم که هر جمعه به این پارکینگ تشریف میارن از این موضوع خبر دارن. لذا کلاه های سایه بان دار به سر میگذارن! یکی از راههای دیگه شناسایی دلالان همین کلاه هاییه که رو سرشونه! 

۴- گول دعواهای زرگری رو نخورید. هم در خرید ماشین و هم فروش ماشین! برای خرید هیچ ماشینی با خریدار دیگه ای رقابت نکنید. هر وقت دیدید یک خریدار دیگه ای پیدا شد و در مورد قیمت بالاتر یا پایینتر چونه زد, شما معامله رو به اون واگذار کنید و از ادامه معامله منصرف بشید. ماشین که قحطی نیست! به هیچ ماشینی گیر ندید! 

۵- در نهایت از نظر کارشناس های ماشین غافل نشید! این کارشناس ها هستند که به داد مردم میرسند! کارشناس محترم خیلی تیزه. اگه مشکل مهمی که در اصالت, صدمات بدنه و فنی ماشین وجود داشته باشه بدون تعارف پیدا میکنه و ماشین رو بدرستی قیمت گذاری میکنه. اگر قیمت توافقی فروشنده با قیمت کارشناس اختلاف فاحش داشت از کارشناس محترم تشکر کنید که باعث شد کلاه سرتون نره و معامله رو فسخ کنید. هرگز وقتی کارشناس رو ماشین یه عیب سنگین گذاشت خودتون رو برای سرپوش گذاشتن روی عیب و خریدن ماشین مجاب نکنید. گول توجیه ها و بدگویی هایی که فروشنده نسبت به کارشناس میکنه نخورید. 

۶- هرچند که چشمهاتون رو باز میکنید تا در معامله ضرر نکنید ولی باز هم اول و آخر توکل بر خدا کنید و بدونید خدا هرچی قسمتمون کنه قطعا همون میشه. 

 

[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 10:5 ] [ الف ]

دیشب برای اولین بار بعد از فارغ التحصیلی, چندتا از همکلاسیا دور هم جمع شدیم و یک شب نشینی ساده و مختصر تو پارک , با شام نون و پنیر برگزار کردیم. فکر اولیه این حرکت از من بود ولی تلاش برای هماهنگی و تماس با بچه ها از یکی دیگه. یکی از اهدافمون برای جمع شدن این بود که یکی از بچه ها که تو امتحان رزیدنتی رتبه خوبی آورده, برای ما از تجربه هاش تو درس خوندن, حرف بزنه و ما رو با فراز و نشیب های این امتحان آشنا کنه... 

هرچند دیگه ما همکلاسیا , همه مون از هم دوریم و هرکدوممون تو دنیای خودمون مشغولیم, اما امیدواریم در آینده باز  هم بتونیم به بهانه های مختلف همدیگه رو ببینیم و از یاد هم نریم...البته جدیدا تو یکی از نرم افزارهای مسنجر موبایل یک گروه برای خودمون درست کردیم و میتونیم دورادور از هم دیگه باخبر بشیم..

[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 10:55 ] [ الف ]

از وقتی وارد دنیای کسب و کار شدم فهمیدم که طعم پول چه تاثیری در زندگی آدمها داره. اصلا جهت گیری روابط اجتماعی انسانها حول محور پول شکل می گیره نه انسانیت, حقانیت و انصاف... . من مشکلی با این که مردم به فکر جیبشون باشن ندارم , مشکل من از اونجایی شروع میشه که طرف به خاطر منفعت خودش حقوق دیگران رو زیر پا میگذاره. و تازه این خودخواهی خودش رو با تظاهر به خیرخواه بودن و ذی نفع نبودن خودش می پوشونه. در واقع یکی از پیچیده ترین روابط اجتماعی بین انسانها در چنین شرایطی رقم میخوره. مخصوصا اینکه طرف, یک همکار پزشک باشه و به واسطه هوش بالایی که داره اهداف پلیدش رو در لفافه های مختلف انسان دوستانه بپیچونه. اینجاست که آدم باید حواسش باشه که گول ظاهر خیرخواه آدمهارو نخوره... . درواقع قشر فرهیخته جامعه ممکنه به خاطر موقعیت اجتماعی و سطح درآمدی که دارند بعضی از انحرافات ,عقده ها ,کج فهمی ها, خودخواهی ها و لج بازی ها رو کمتر بصورت واضح بروز بدهند اما این اصلا به معنای کم بودن شیوع این چیزها در وجودشون نیست. 

 بنظر من آدم باید خودش منصف باشه و پاشو در گلیم دیگران دراز نکنه. اما متاسفانه خیلی ها این رو نمیفهمند و وقتی میبینند که به مرز حقوق خودت قانع هستی و زیاده نمیخوای, اونها هستند که به حقوق تو تعرض و پیشروی میکنند و تو رو مجبور به دفاع میکنند. درواقع "فرهنگ حمله" از همینجا شروع میشه. اینکه باید به حقوق دیگران حمله کنی وگرنه مجبوری از تجاوز به حقوقت دفاع کنی. به قول معروف , دست پیش بگیری که پس نیفتی... مردمی که چنین فرهنگی دارند, به حق خودشون قانع نیستند و  وقتی میبینند کسی بهشون کاری نداره و تعرضی بهشون نمیکنه, اینها خودشون کم کم شروع به پیشروی و تجاوز میکنند و با این کار, رفتار طرف مقابل رو دربرابر ظلم, محک میزنن. اگر طرف حسابی دفاع کرد, اینها سرجای خودشون میشینن و دیگه کاری به کارش ندارن. اما اگر طرف, اون پاسخ محکم و مطلوب رو به تعدی اینها نداد, اینها تا اونجایی که بتونن تجاوز و حق خوری میکنن و از اینکارشون با افتخار و با عنوان "زرنگی" یاد میکنند. خدایا! ارزشهای جامعه داره به کجا میره...!

[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 13:25 ] [ الف ]

امشب آخرین شیفت اولین ماه طرحمه. مردم سیستان و بلوچستان مردم خوب و محترمی هستند و شرایط اینجا خیلی بهتر از چیزیه که فکر میکردم. تو این چندروزی که اینجا بودم تجربه های خوبی کسب کردم. با آدمهای زیادی آشنا شدم. بعضی از اورژانسهایی که اصلا تابحال ندیده بودم مثل عقرب و مار گزیدگی, در اینجا به وفور دیدم. در مورد روابط کاری با سایر پرسنل کادر درمان هم تجارب خوبی کسب کردم. انشالله فردا برمیگردم تهران تا نوبت شیفتهای ماه بعد...

[ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 23:54 ] [ الف ]
[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ] [ 18:47 ] [ الف ]
سه روز پیش از یه دستفروش تو تو مترو یه دونه ازینا خریدم. اولش فکر میکردم خیلی ساده باشه. واسه همین با اعتماد به نفس فراوان ردیفهاش رو خیلی زیاد به هم ریختم و شروع کردم به جورچین ... . بعد از دقایقی دیدم نه! قضیه یه کم پیچیده است... از هر طرف میچرخوندم که راست دربیاد, از یه طرف دیگه اش میزد بیرون و جورچین , جور در نمی اومد... بالاخره بعد از چند ساعت و با هزار زحمت تونستم ردیف اول رو بچینم. برای چیدن ردیف دوم چشمم ترسیده بود ... با ترس و لرز ردیف هارو میچرخوندم. چون هر حرکتی که برای جور کردن این ردیف انجام میدادم, ردیف اول, باز بهم میخورد! دیدم کار ردیف دوم با یکی یا دو حرکت انجام پذیر نیست و باید چندتا حرکت پشت سر هم انجام بدم تا بتونم ردیفها رو جور کنم و این نیازمند یک حافظه تصویری سه بعدی فوق العاده است...
به نظرم اومد که احتمالا باید یک قاعده خاصی برای حرکتهای پشت سرهم در این بازی وجود داشته باشه. قاعده ای که با چند تا حرکت, مهره مورد نظر رو طوری جور کنی که بقیه جورشده ها ازجاشون تکون نخوره!  حدود دو روز تمام فکرم درگیر حل این بازی بود و هر آزمونی که برای جور کردن مهره ها انجام میدادم با خطا مواجه میشد... واقعا دلم میخواست حداقل یک بار دیگه این اسباب بازی رو مثل روز اولش که همه ضلع هاش جور بود ببینم!
دیگه داشتم کم کم مایوس میشدم که یهو به ذهنم رسید , یه چرخی تو اینترنت درمورد این بازی بزنم. دیدم بابا این بازی برای حودش فدراسیون و مسابقه و رکورددار داره و اون حرکتهایی که من میخواستم با هزار زحمت و با آزمون و خطا کشف کنم ,از قبل پیدا شده و بصورت فرمول و آموزش تصویری در اینترنت موجوده! خلاصه چندتا ویدیوی آموزشی دانلود کردم و بالاخره تونستم این معمای سه بعدی رو  مرحله به مر حله ( 1  2  3 )، حل کنم... اون لحظه ای که برای اولین بار تونستم این جورچین رو مثل اولش درست کنم در پوست خودم نمی گنجیدم! خیلی خوشحال شدم!
درمورد مخترع این بازی هم یه سرچی کردم دیدم طرف پرفسوری بوده برای حودش...  شاید حود مخترع این مکعب هم اون اوایل، تو حل کردنش مونده بوده! بنظرم این مکعب میتونه یکی از بهترین اسباب بازی ها برای بزرگسالان باشه و میشه به عنوان هدیه به دیگران کادو داد. فقط اگه خواستید بخرید از دستفروش تو مترو نحرید که جنسش پلاستیکیه آشغاله. مال من تو همین چند روز زوارش در رفته و عن قریبه که بشکنه ...
[ پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:37 ] [ الف ]
امشب, شب امتحان رزیدنتیه! (امتحان کنکور برای ورود به تخصص پزشکان عمومی ). در وصف این آزمون, همین بس که سخت ترین آزمون ورود به دانشگاه در دنیاست( از ویکی پدیا هم میتونید بپرسید)! خیلی از همکاران امشب استرس زیاد دارند. اما برای اونایی که هیچی درس نخوندن (مثل من) هیچ خبری از استرس نیست. واقعیتش اینه که موقع ثبت نام , یکی از مدارکم کم بود و من دیروز فهمیدم که اون مدرک رو داشتم! تازه دیشب اون مدرک مورد نیاز رو تو سایت ثبت نام آپلود کردم و امروز صبح کارت ورود به امتحانم صادر شد! هیچی دیگه, از صبح تا حالا نشستم دارم تند تند کتابهای تستمو میخونم... و الآن با آمادگی کامل حاضرم تا امتحان فردا رو بترکونم! فقط خدا کنه بوی گندش طوری نباشه که کلا از درس و امتحان ناامید بشم...  
آرزوی موفقیت دارم برای همه همکاران خوبم که این یکسال رو زحمت کشیده اند و درس خوندند و امشب استرس دارند... انشالله مزد زحمتشون رو بگیرند
[ چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 ] [ 22:3 ] [ الف ]
About

اگر میخواهی بعد از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد، یا کاری کن که قابل نوشتن باشد...

ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﻭﺑﻼﮒ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺩﻭﻣﺎﻩ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﺭﺳﺎﻧﯽ ﻧﺸﺪ ﺩﻭ ﺣﺎﻟﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ، یا ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭﺑﺎﻗﯽ ﺷﺘﺎﻓﺘﻪ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺁﺩﺭﺱ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﯼ ﻭﺑﻼﮒ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻪ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﺖ ﺩﻭﻡ ﺣﺘﻤﺎ ﻗﺒﻠﺶ ﺍﻃﻼﻉ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
Blog Custom